ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پیشنهاد
روزای آخر اسفند چطوری می‌گذره ؟ چرا انقدر غمگینه. چرا انقدر خستگی داره. انگار که عصرهنگام یه میدون جنگ نابرابره. دمدمه‌های غروب که جنگ تموم شده و هر کی زخمی افتاده طرفی. زخمی و خونی و تشنه. روزای آخر اسفند خسته و سوت و کوره. چرا انقدر غمگینه اسفند؟ مثل خونه‌ای بعد طوفان. که پنجره‌هاش شکسته. لولای درش صدای وهم‌آلودی داره. گلدوناش همه شکسته‌اند. این آخرها شبیه یه خونه‌ی خراب شده و از تک و تا افتاده‌ست. با این حال سفت یقه‌ش رو گرفتم که نـرو جان مادرت. نذار دوباره عید بیاد. نذار دوباره بهـار شه. یکم بیشتر بمون. بذار بخوابم. بذار خستگی در کنم. تازه رها شدم از طوفان‌های بی رحم نود و چهار.

روزای آخر اسفند رو خواب بودم همش. انگار که کوه کنده باشم و حالاحالاها خستگیش در نمیره. مثل این چند روز گذشته گوشه‌ی اتاقم روی تخت بودم و تصمیم گرفتم به نود و چهار فکر کنم. نوشتم و نوشتم و نوشتم. ریز و درشت اتفاقاتی که برام افتاده بود. کارایی که کردم و نکردم. نود و چهار پر بود از حذف آدمای مختلف.  آدم هایی که قرار شده بود برای همیشه فراموش بشن یا کمرنگ‌تر بشن. نود و چهار پر بود از رنجِ بزرگی که یک تنه روزها رو پر کرده و اجازه خودنمایی اتفاقای دیگه رو نمیداد. که با آوردن اسم نود و چهار خودش رو پرت می‌کنه جلو و یادآوری میکنه هنوز تازه‌ی تازه هست. هنوز داره نفس می‌کشه . هنوز هم هر لحظه اراده کنه می‌تونه دلم رو به چنگ بگیره. هر لحظه که بخواد می‌تونه قد علم کنه و به زانو دربیاردم. تو این سالِ لعنتی با همه دردهایی که داشت عشق ورزیدم . برای اولین بار چشم‌هایی رو محرم خودم دونستم و نشستم بی پرده از هرچی داشتم و نداشتم گفتم. که نترسیدم و از احساساتم حرف زدم. از چیزهایی که هیچوقت به کسی نگفته بودم. جسارت گفتن احساسم رو مقابل مهربون‌ترین و خودمونی‌ترین چشمای عالم پیدا کردم و گذاشتم اشکای لعنتیم بدون اینکه بترسن توی امن‌ترین جای دنیا تا هروقت که دلشون می‌خواد بریزن. توی این سال لعنتی کسی بود که دستم رو بگیره و بهم یاد بده که خودم رو بیشتر ازهمیشه دوست داشته باشم . دستام رو بگیره و مدام بهم یادآوری کنه چیزی که مهم هست قبل از هرچیزی خودم هستم. که یادم داد آدم ها هیچ حق ندارن آزارم بدن. کسی که بودنش باعث شد مهسا رو خوب بشناسم. هنوز هم درد ادامه داره. هنوز هم غصه ها گلوله گلوله بغض میشن تو گلو. هنوز هم کمتر میخندم اما...

مثل هرسال دارم با خودم زمزمه می‌کنم ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دلِ ما می آید.. این رازِ حزن آلود بهار چیه؟ این‌که هر سال غصه‌ها بزرگتر از سال قبل هستن. صدای تصنیف پیچیده تو اتاق.. بهارِ دلکش رسید و دل به جا نباشد. تک تکِ روزای نود و چهارِ لعنتی جانم رو گرفته...

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی