ماجان

گل محمد تنها نشستهء بیدار زیر چادر خان عمو بود. زن ها ، رضا و نارضا ، هریک به کنجی خزیده، سر بر خاک گذاشته و پلک ها برهم نهاده بودند. اما نفیر خواب برنمی آمد. نفیر خواب آهنگی دگر دارد. نفسی به رهایی ست، به آسودگی ، نه دم زدنی به تردید و بیم و بغض. هم، نه یله دادن گهگاهی آهی از سینه. برون ریختن غمباد. نفیر آسوده از هیچ کنجی برنمی آمد.همه پنداری در گرهی از غصه و پریشانی، خود را خاموش نگاه داشته بودند. همه در آرامشی کاذب به خود می پیچیدند. چنان که انگار نفس های خود را می خورند.می جوند.آزاد نبودند.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی