ماجان

دلگیری اش هم شاید از این بود که به گل محمد بیش از آنچه باید عاشق بود. آرزومندِ شوی خود. همه آنچه را که نداشت و هر زنی می توانست داشته باشد، در گل محمد می جست. از او می خواست. بی آنکه به زبان بیاورد. بی آنکه طلب کند. تنها به دل این را می خواست. برای همین عمیق می خواست. بی زبان. درد از همین نقطه پیدا می شود. گنگیِ زبان و گستردگی جان. صحرای به آتش در نشسته، پشت لب های بسته. شعله ، شعله ای که پایانش نیست و پنداری آغازیش نبوده است، از دریچه ی چشم ها زبانه می کشد. صحرای سوخته. صحرای سوخته.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی