ماجان

عشق، اگرچه می سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه ها را رنگین می کند. سرخ. خون را داغ می کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه ایست. هموار به ناهموار، ناهموار به هموار. کشف تازه ای از خود در خود. ریشه هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می کنند. در انبوه غبار باطن ، موجی نو پدید می آید. تا کی جا باز کند و بروید و بماند ، چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گمشدگی خود باز یابد. چگونه اما عشق می آید؟ من چه می دانم ؟ نسیم را مگر که دیده است ؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است ؟ چشم کدام سر ، تاب باز نگاه آذرخش داشته است ؟ از کجا می روید ؟ در کجا جان می گیرد ؟ در کدام راه پیش می رود ؟رو به کدام سوی ؟ چه می دانم ؟ دیوانه را مگرمقصدی هست ؟ بگذار جهان برآشوبد!

|محمود دولت‌آبادی|

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی