ماجان

مرا تا پای کوره می کشاند و از سرما می لرزاند. این آن فاجعه ایست که من یک عمر گرفتارش بوده ام و هنوز هم هستم .می فهمید چه می خواهم بگویم ؟ می دانستم که تشنه ی من بود ، می دانستم که سرانگشتان داغش می خواهند مرا بسوزانند . می فهمیدم که اگر کسی در دنیا بتواند آنی او را خشنود کند آن من هستم.خودم هم می خواستم او را حس کنم ،تمام قدرت دست های سنگین او را در اعماق بدنم بچشم.می خواستم وجود او را در وجود خودم حل شده بدانم .می خواستم جعدهای پریشان او را یکی یکی تاب بدهم.می خواستم روح او را ، روح پر سوز و گداز او را ، بدون پارچه ی خشنی که محیط و گرفتاری های زندگی و سیاست ابلهانه ی روز و فشار دیکتاتوری و ترس از پلیس بر آن کشیده بود ،ببینم.می خواستم باطنش را کشف کنم . اما او در فکر کارش بود. در فکر سیاستش . من خیال می کردم که برای او هم مانند من دنیایی جز عالم و من و او وجود ندارد . اما او باز هم در فکر نامه نوشتن ،به پست فرستادن ، رئیس نظمیه را قلقلک دادن ، شاه را عصبانی کردن ، در فکر دهقانان مازندران وکارگران اصفهان ، به یاد هواخواهانش ، به یاد جوانانی که منتظر دستور او بودند، و به قول خود، به فکر مردم بود.من همه چیز خود را فدای او کرده بودم اما او هیچ چیز نمی خواست در عوض به من بدهد.


بزرگ علوی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی