ماجان

آن شب کنار نهر کرج چه بر من گذشت گفتنی نیست ، کلمات نمی توانند احساسات مرا بیان کنند .در پرتو مهتاب ،عاشق و خوشبخت ، محبوب او ، فارغ از گذشته ، امیدوار به آینده ، غرق در حالتی که در زندگی چه کم نصیب هر جنبنده ای می شود ، دست به دست هم ، زیر درختان زبان گنجشک پرسه می زدیم .نغمه ی آرام وعشق انگیز آب را می شنیدم . هروقت فرصتی به دستمان می افتاد و دور وبرمان عابری دیده نمی شد ، بوسه می گرفتیم و بوسه می دادیم . کف دست او را سرانگشتان او را ، چشم های درشت و زلف های پریشانش را می بوسیدم، می بوئیدم .گویی می ترسیدم که این حالت دیگر تکرار نشود و از همین جهت باید برای یک عمر بدبختی توشه گرفت .


بزرگ علوی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی