ماجان

خیلی فکر کردم تا یادم بیاید آخرین باری که صدایم را بالا برده ام کی بوده است ،آخرین باری که داد زده ام و به کسی بد و بیراه گفته ام ، آخرین باری که از شرایط خسته شده و فریاد زده ام ،آخرین باری که جواب نامردی کسی را با کشیده ای جانانه داده ام هم یادم نیامده است . درعوض خوب یادم هست مقابل شکسته شدن دلم چطور سکوت کرده ام ، در جواب وقاحت کسی چطور سکوت کرده ام ،آخرین بار کی چشمانم را بسته ام و بدون اینکه حرفی بزنم رد شده ام ، رفته ام و دور شده ام تا یک بار دیگر چشمم به آن آدم نیفتد ، آخرین بار را خوب به یاد دارم ؛ شب را کنار کسی با خونسردی تمام صبح کردم ، صبح روز بعدش دستش را فشار دادم به او خوش آمد گفتم و دیگر هیچوقت نخواستم دوباره ببینمش . در برابر بدترین و تلخ ترین اتفاق ها سکوت کرده ام ، یاد نگرفته ام داد بزنم ، بلند بلند بد و بیراه بگویم ، به کسی بگویم که از او متنفرم ، تنها کاری که کرده ام سکوت بوده است و در بدترین شرایط بعد ها دیگر کم کم آن آدم را از زندگیم بیرون انداخته ام . برای همین هنگام تماشای فیلم دوران عاشقی و بیتای فیلم تنها کسی که نظر نمیداد ، تنها کسی که آرام نشسته بود و فیلم را تماشا می کرد من بودم ، اگر همه حرصشان گرفته بود ، اگر همه فکر می کردند که شخصیت بیتا یک شخصیت اغراق شده و غیر واقعی است تنها من بودم که در برابر همهمه بقیه که هی می پرسیدند مگر می شود ؟سرم را تکان میدادم و میگفتم آره می شود. جدای از قصه فیلم تماشای خودم به مدت نود دقیقه سوپرایز جالبی بود . دوران عاشقی را به دلایل شخصی دوست داشتم .

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی