ماجان

زیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توام نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند. به قول حافظ ؛ بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد. آنچه در اولین دیدار تو مرا به سوی تو کشید همین آن بود. اگر یادت باشد شبی که برای اولین بار من و تو « توی کوچه ی خودمون » راه می رفتیم، وقتی که تو به من گفتی هیچی. [ ازت پرسیده بودم که « چه باید کرد؟ » و تو این جواب را داده بودی. ] به هر حال وقتی به من گفتی هیچی، به تو گفتم که مدت هاست کار از هیچی گذشته. طبیعی است. من که پیش از آن شب با تو هم کلام نشده بودم، با تو حرفی نزده بودم و صحبت ما از سلام و خداحافظ تجاوز نکرده بود. پس چه پیش آمده بود که کار از هیچ گذشته باشد؟ ناگزیر باید تصدیق کرد که روح ما یکدیگر را شناخته، یکدیگر را جذب کرده، با یکدیگر آموخته شده بود. روح ما یکدیگر را شناخته بودند و پیش از این که جسم های ما برای نخستین بار به هم نزدیک شود، آن ها برای همیشه یکدیگر را دریافته بودند .


نامه های احمد شاملو به آیدا

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی