ماجان

پاییز بود لابد، بله باد های پاییزی آسمان را تیره و تار می کردند. در کوچه ء پشت نوران وقت بازی هل داده شد، افتاد و تکه چوبی تیز پوست شقیقه اش را خراش داد و خون ... چه خون ِ قرمز و روشنی! حالا چه شده بود که خون او رنگ می باخت؟ خون از زخم ِ روی شقیقه می جوشید و این گریه آور بود، نه آن روز، بلکه حالا. باید از قهوه خانه بیرون رفت و راه افتاد در پیاده روهای خلوت ِ خیابان های دور و مرثیه خواند : " میخواستم دامادت کنم برادر! " می توان به آواز بلند با او حرف زد و زار زد. هیچکس نخواهد بود از تو بپرسد چرا؟ کنار نهر خشک، روی ریگ ها و زباله ها، آنجا که سگ های ولگرد پرسه می زنند بهترین مکان است. شب هنگام، شب هنگام " پدرم چه خواهد کرد؟.. و مادرم " نه، آن ها نباید متوجه می شدند. چه مشکلی حل می شد اگر آن ها متوجه می شدند که قرار است نوران بمیرد؟ نوشته شده بود " آنچه انسان را از پای درمی آورد رنج های کوچک است " پس می شد فهمید که انسان برای رنج های بزرگ باید خود را آماده کند اما رنج های بزرگ از چه قماشی هستند؟ آیا نیست شدن نوران، بی هیچ پیشانه و پسانه ای از زندگی و اثرات نیست شدن ِ آن جزو کدام دسته از رنج ها به شمار باید بیاید؟ قلبت آتش گرفته و گداخته می شوی اگر همین گریه ها نباشد. 


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی