ماجان

چرا همه چیز غمگین انگیز است؟ و این غم بی پایان از کجا می آید؟ چطور باور کنم که غم سرشته وجود من بوده است؟ اگر چنین بوده است پس چرا در عمرم چند باری خندیده ام ؟ آیا غم از ترس ناشی نمی شود؟ به این معنا که چون از شجاعت لازم در مقابل تهدیدات زندگی برخوردار نیستیم، پس واپس می نشینیم و ترس تهدید ما را می راند به سمت روحیه ای که ساکت و خودفرسای است و نام آن را غم یا اندوه گذاشته اند و مهم ترین وجه منفی آن این است که انسان را از اندیشیدن باز می دارد، و این خلاف تصوری ست که دیگران دارند از اندیشیدن در متن اندوه. چون اندوه از آن جا در روح انسان جا می افتد که او در باور اسطوره های قضاوت شده سقوط می کند ، و من شیفته نمایش و شادی و سرزندگی بودم، اما نمایشات ممکن آن هایی بودند که سوگواری راه روایت می کردند. پس روح من به سادگی از شادمانگی به اندوه پذیری تعدیل یافت و من تبدیل شدم به انسانی که باید به اندوه تسلیم می شد و درون خود را با آن شکل می بخشید. از آن پس اندوه یک معیار زیبایی شناختی شد برای من که واداشته شده بودم به تصورات غمزده خودم بیندیشم و به حال اسطوره هایی که در تصورم گنجانیده شده بود گریه بکنم و با آن ها همذات بشوم تا اینکه اندوه زدگی در من به صورت یک عادت دربیاید و من همه جا پی چیزهایی باشم که عاطفه ی اندوه را در من برمی انگیخت و بیدار می کرد. 


 | محمود دولت‌آبادی|

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی