ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

.

‏دنیا براى من معنى ندارد

‏من دوست داشتم که صورت زیبایی را

‏بر روی سینه‌ام بگذارم

‏و بمیرم

‏اما چنین نشد

و نخواهد شد

‏هستی خسیس‌تر از اینهاست

‏⁧ 


براهنی

  • مهسا محمدی

روزهاست که فکرها آزارم می‌دهند. ترس چون سم مهلکی به جانم ریخته است. انگار روی هیچ چیز کنترلی ندارم. دست و پایم را گم کرده‌ام، هراسانم و مستاصل. احساس تنهایی غمگینی به قلبم هجوم آورده است. رنج می‌برم از ملغمه‌ی این احساساتی که یک باره به قلب من تاخته‌اند. دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم، از همه فرار می‌کنم و خسته‌ام. خسته و دلگیر و نگرانم. از اینکه انقدر همه چیز غمگین و غیرقابل کنترل شده احساس ضعف می‌کنم. گله دارم و شاید این گله بی‌مورد باشد. دلتنگم و شاید این دلتنگی چاره داشته باشد. ترس دارم و شاید همه این ترس‌ها خود ساخته‌اند. ناامنی فلجم کرده است. می‌لرزم و چون می‌لرزم احساس ضعف می‌کنم و این احساس ضعف از خود بیزارم می‌کند. آشفته و پریشانم. آغوش تو را می‌خواهم و حتی همین خواستن کلافه‌ام می‌کند. نمی‌خواهم بجنگم، نمی‌خواهم یاد بگیرم، نمی‌خواهم دست و پا بزنم، می‌خواهم تو امنم کنی. با من حرف بزن. دست‌هایم را بگیر. می‌لرزم از این بی‌کسی و تو نمی‌دانی تا کجاهای قلب مرا می‌توانی گرم کنی. مرا در آغوشت بگیر ای دوست، دل‌بند، یار ، ای سیل مصیبت‌بار که من هنوز خیلی کوچک‌تر از ترس‌هایم هستم.

  • مهسا محمدی

آری همه باخت بود سرتاسر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

  • مهسا محمدی

تو صهبای نهان منی. صهبای منی و خودت هم نمی‌دانی. می‌هراسم و به زبان نمی‌آرمت. می‌خواهمت و سیراب نمی‌شوم. در آغوش می‌کشم و انکارت می‌کنم. می‌بوسم و پنهانت می‌کنم. انکارت می‌کنم. پنهانت می‌کنم. پنهان می‌شوم و صدایت نمی‌کنم. می‌خواهم و نمی‌خوانمت. تو صهبای منی. من مشتاق هراسان توام.

  • مهسا محمدی

ای خطوط پیکرت پیراهنم.

  • مهسا محمدی
دلتنگ تو هستم و بهانه گیر شده‌ام. عصبانی می‌شوم، قهر می‌کنم، با خودم یکی به دو می‌کنم، می‌جنگم اما به تو نمی‌گویم که دلتنگم. حرف دلم را پنهان می‌کنم، دلتنگی‌ام را به زبان نمی‌آورم و می‌ترسم. از واکنش تو می‌ترسم. از اینکه به زبان بیاورم و پاسخی نشنوم، از اینکه اعتراف کنم و اهمیتی نداشته باشم، از اینکه بگویم و انتظارش را نداشته باشی می‌ترسم. من از تو چه می‌خواهم؟ خودم هم نمی‌دانم. گاهی فکر می‌کنم هیچ چیز و گاهی انگار خیلی چیزها. از اینکه در این پیچیدگی گم شوم، از اینکه چشم باز کنم و ریسمان انتظار به دور دست و پایم پیچیده باشد می‌ترسم. از اینکه خواستن من تو را بترساند، تو را از من دور کند و از من بگیرد هراس دارم. فکر می‌کردم حرف زدن با تو باید آسان باشد یا اینکه اقرار کنم با تو بودن را بدون اینکه انتظاری داشته باشم دوست دارم. اما حرفها انگار در گلوی من مخفی شده‌اند و به زبان نمی‌آیند. دلتنگ تو شده‌ام و باید یاد بگیرم که این دلتنگی را با تو درمیان بگذارم و از آن نترسم. تو که آخر نگفتی آدمی چه می‌تواند بکند با خواهش جان آقای عزیز.
  • مهسا محمدی

به جگر همه آتش و زهر. تش و زهر. تش و زهر

  • مهسا محمدی

جمع دوستانه و کوچکی بود. کنار هم نوشیدیم و خندیدیم. به اتاق خودم برگشتم و در تنهایی گیسِ محسن نامجو را پلی کردم. کم‌کم سرم گرم شد.

حس دلتنگی جنون‌وار دارد به اندام‌هایم چنگ می‌زند. از احساس لبریزم اما توانایی گریه کردن ندارم. دلتنگم آقای عزیز اما احساس می‌کنم دلتنگی‌ام بی‌نشان است. دلتنگ هستم و مست. اعتراف می‌کنم که دوست داشتم کنارم باشید. امشب دلم تنها شما را می‌خواهد اما این خواستن قدرت زیادی ندارد. در دل، در پنهان‌ترین کنج‌، آن هم فقط گاهی اقرار به این خواستن می‌کنم. انگار شبیه آتش کم جانی‌ست که گاهی با آن وجودم را گرم می‌کنم و به همین گرمای آرام کفایت کرده‌ام. کاش شما برایم حرف بزنید. کاش قلبم را گرم کنید. این تنها چیزی‌ست که گه‌گاهی به آن نیاز دارم‌.

حالا تنم خسته است، احساس می‌کنم شما وجود ندارید و دارم با یک وهم حرف می‌زنم. خواب کم‌کم دارد بر چشمانم غلبه می‌کند و احتمالا فردا که بیدار شوم و تب این دیوانگی و مستی خوابیده باشد این خواهش بی‌امان جان از خاطرم برود.

  • مهسا محمدی
دیشب را خانه دوست گذراندم. احساسات غریبی را برای اولین بار تجربه کردم و در آغوش امن دوست به خواب رفتم. تمام دیشب خودم را بی‌نیاز از تعلق داشتن و تلاش کردن و رسیدن احساس می‌کردم. ظهر در راه برگشت، در اتوبوس آرام‌ترین موجود روی زمین بودم. بعدازظهر ساعت‌ها در تنهایی خوابیدم و الان که بیدار شده‌ام حافظه‌ی خاطرات دیشبم بهم ریخته‌است اما حال خوبم را به خاطر می‌آورم. آن جمع مجنون را تا دمدمه‌های صبح، آن خنده‌ها را و حال سبک و خستگی دلچسب بعدش، آغوش مهربان و بوسه‌های گرم دوست را.
  • مهسا محمدی

از هر کس دیگه فرار بکنم، از خودم نمی‌تونم. از این تاریکی‌ای که وجودم رو احاطه کرده نمی‌تونم. هر چقدر دور بشم، تا دورترین نقطه دنیا هم برم ناامنی به همون شدت جهانم رو می‌لرزونه. ته دلم خالیه. افتادم انگار تو یه حجم سیاه و سنگین که من رو هر لحظه پایین‌تر می‌بره. ترس‌ها و ناامنی‌ها به هیبت یک سیاهی دهشتناک دراومده. هر شادی‌ و دلخوشی‌‌ای که بهم تعارف میشه خودش رو نشون میده و تلخی‌ها رو یادم میاره، خودش رو به رخ می‌کشه، وجودم رو تسخیر می‌کنه، به جونم می‌افته، روی سینه‌م می‌شینه، به گلوم چنگ می‌زنه. راحتم نمی‌گذاره تا تسلیم شم. تا از نفس بیفتم. اشتباه می‌کردم؛ از هیچ کسی نمی‌تونم فرار کنم‌. راه گریز از هیچ چیزی برام باقی نمونده. زندگی برام عذاب مسلم شده. خوشی‌ها به چشم نمیاد، لذت‌ها زهر میشن تو گلوم. از نفس افتادم و کسی نمی‌بینه. از نفس افتادم و پناهی نیست. از نفس افتادم و هیچ حقی ندارم به زبون بیارمش. رو زمین کشیده میشم انگار. زخم‌ها عمیق‌تر میشن و صدام درنمیاد. حتی خسته‌تر از اونم که بیزار باشم. از نفس افتادم و نمی‌بینید. از نفس افتادم.

  • مهسا محمدی

من به صدای قلبت معتادم انگار.

  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۶
  • مهسا محمدی

بهنام این وبلاگ زیاد من را یاد تو می‌اندازد. چون روزهای زیادی اینجا برای تو نوشتم. یا تمام  روزهایی که اینجا نوشتم درگیر تو بودم و آلوده نبودنت. و حالا با اینکه نیستی، با اینکه دیگر نه علاقه‌ای مانده، نه نشانه‌ای از آن روزها و نه حتی دیگر من مهسای آن روزها هستم تنها باز کردن این صفحه است که تو را به خاطرم می‌آورد. هیچ جای زندگی من وجود نداری، اما اینجا که می‌آیم احساس می‌کنم حرف‌های زیادی مانده که باید به تو می‌زدم و جای تمام آن حرف‌ها برابرت اشک ریختم. مرا در ضعیف‌ترین و رنجورترین حالم تماشا کردی و این یک جورهایی آزارم می‌دهد. دوست داشتنت مرا به بالاترین شدت ضعف و ترس نشانده بود. اگر الان هزار بار هم بگویم «دوستت ندارم»، «اهمیتی نداری»، حتی اگر روبه‌رو و چشم در چشمت باشد، چیزی از تلخی آن روزها کم نمی‌کند. هیچ‌وقت دنبال مقصر نیستم، اگر خاطرت مانده باشد هیچ زمانی هم تو را محکوم نکردم. می‌دانم هم اینجا را نمی‌خوانی، اهمیتی هم برایم ندارد که الان چه حالی داری و کجایی اما فکر می‌کنم گاهی باید جای حرف‌های نزده را با حرف‌های دیگری در اینجا پر کنم تا زمانی که حتی اینجا آمدن هم تو را به خاطرم نیاورد، یا مدام به حرف‌های حناق شده‌ی سه سال از عزیزترین روزهای زندگیم که خودم با دست خودم دور ریختم فکر نکنم.

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۹
  • مهسا محمدی

مدتی‌ست که با خودم در صلح هستم. همه چیز به آرامی و در اشتیاق سپری می‌شود. این حال را برای زمان طولانی‌ای گم کرده بودم و حالا که پیدایش کرده‌ام برایم عزیزتر شده است. حلاوت به دست آوردن، همراهی دوستی عزیز، آرامش، شب نشینی، در اشتیاق و انتظار چیزی بودن، این‌ها همان چیزهای ساده‌‌ای هستند که از پیدا شدنشان احساس نشاط دوباره می‌کنم. همه چیز درست مطابق میل پیش می‌رود. 

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۰
  • مهسا محمدی

‏تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری


آقای عزیز.

  • ۱ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۰۸
  • مهسا محمدی

نام تو وسوسه است.


«حسین منزوی»

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۰
  • مهسا محمدی
آدم سخت‌گیری هستم. سخت‌گیری بیش از اندازه نسبت به خودم خیلی وقت‌ها توان و انرژی زیادی ازم گرفته. مدتی بود سعی می‌کردم خودم رو از قضاوت‌ها و سخت‌گیری‌های بی‌رحمانه‌م در امان نگه دارم اما امشب چیزی نمونده بود که دوباره به خودم هجوم بیارم و زیر باد سرزنش و ایراد خسته و دلخورش کنم.
این همه سخت‌گیری یا ایرادگیری بی‌جا نسبت به خودم از کجا منشأ می‌گیره؟ چرا با بقیه مهربون، ناقضاوتگر و در برابرشون صبورم اما مدام خودم رو ملامت می‌کنم؟ این میل به کمال در منش و رفتار گاهی فکر می‌کنم تبدیل به وسواس شده و گاهی ترس. گاهی حتی فراموش می‌کنم عمل دیگران من رو مجبور و ملزم به عکس‌العمل می‌کنه. گاهی خودم رو مجبور می‌کنم یک تنه بار گناه ناکرده رو به دوش بکشه.
دقیقا همینجاست که شاعر می‌فرماد؛ همه از دست غیر ناله کنند/ سعدی از دست خویشتن فریاد.
  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۶
  • مهسا محمدی

روز شیرینی رو گذروندم. روزی که می‌تونست تلخ باشه، سخت باشه اما نبود. تلخ و سخت نبودنش بازی بخت و اقبال نبود. برای اینکه روز گذشته روز شیرینی باشه برام، نه تنها یک سال گذشته که خیلی‌ بیشتر از این‌ها صبوری کردم و طاقت آوردم. شب‌های زیادی با گریه از سرگذشت، روزهای زیادی به تنگ اومدم اما وایسادم، جنگیدم و پس گرفتم. سهمم رو از زندگی، حقم رو از خونواده، روزهای آسودگیم رو از گذشته. چیزی که باید مال من میشد و همه می‌خواستن از چنگم دربیارن با چنگ و دندون نگه داشتم. حالا تو دست‌های منه. نگاهش می‌کنم و از خودم راضی‌ام. خسته‌ام اما نفسم آسوده‌ست. بیشتر قدردانم و بهتر ازش مراقبت می‌کنم. رویای روزهایی رو در سر دارم که اولین و سخت‌ترین قدمش رو برداشتم و تنها از خودم ممنونم. از خودم ممنونم که کم نیاورد، سر خم نکرد، گریه کرد اما دست برنداشت، شکست اما از نو ساخت، از نو بلند شد، زمین خورد، ادامه داد، دویید و امروز رسید. تموم شد. حالا با خیال راحت می‌تونم بنویسم که این هم تموم شد و من هستم هنوز. زنده و محکم‌. با رویاهام که مهم‌ترین دارایی‌ام هستند. تموم شد.

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۷
  • مهسا محمدی

پشیمانم که مدت طولانی از شما بی‌خبر بودم. حالا که خیلی ناگهانی ساعت یک/ دو شب نگران شده‌ام و حتی نمی‌شود تماسی بگیرم و حالتان را بپرسم دارم به چند روز اخیر فکر می‌کنم و علت سکوت و دوری‌ام. شاید منتظر بودم شما چیزی بگویید یا می‌خواستم بدانم چقدر صحبت کردن‌های گه‌گاهی با من برایتان اهمیت دارد.

این قرارداد‌های مسخره را اولین بار چه کسی برای ما تعیین کرد؟ اصلا چه اهمیتی دارد من اول حرف بزنم یا شما؟ شما ده بار زنگ بزنید و من دو بار. اول من حالتان را بپرسم یا شما حال مرا. فکر می‌کردم همیشه از این قراردادهای الکی، قانون‌های مسخره و پنهان‌کاری‌ها و سیاست‌های به دردنخور درامان بوده‌ام اما امشب فهمیدم که من هم ناخواسته آلوده‌ش شده‌ام. نه به آن شدت و جدیت ولی می‌توانستم زودتر از این‌ها با شما صحبت کنم چه بسا که شب‌های زیادی دلم خواسته بود و به همان دلایل مسخره خودم را منع کرده بودم.

البته فکر می‌کنم این شاید تنها علتش نباشد. شاید عدم صمیمیت کافی باعث می‌شود گاهی فکر کنم نکند مزاحم باشم؟ یا نکند کار دیگری را به صحبت کردن و وقت گذراندن با من ترجیح دهید.

درهرحال نگرانی امشبم باعث شد بدانم که برایم مهم هستید و هم تلنگری بود تا یادم باشد شجاعت نشان دادن واقعیت مهسا را به شما داشته باشم. امیدوارم حالتان خوب و روبه‌راه باشد و نگرانی من هم بی‌مورد. بی‌صبرانه منتظر فردا هستم.

  • ۰ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۳
  • مهسا محمدی

خوابم نمی‌برد آقای عزیز. سردرد کلافه‌ام کرده و خانه شبیه زندان شده‌است؛ تاریک و داغ. به پشت‌بام آمده‌ام و زیر مهتاب نشسته‌ام؛ تنها و بی‌رمق و کلافه. کاش بودی سیگارم را روشن کنی. یا سر تکیه دهم به امن شانه‌‌ات. خیلی دوری آقای عزیز. هم از اینجا. هم از من. هنوز دوریم از هم. آنقدر دور که نتوانم حرفی بزنم از اضطراب‌هایم، از التهاب‌هایم. می‌خواهم حرف بزنم آقای عزیز. نیستی.


  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۱
  • مهسا محمدی

آدمی چه کند با خواهش دل، خواهش جان، خواهش تن، آقای عزیز؟

گفتید که همه ما مغلوب شرایط هستیم. راست است اما من دوست ندارم مغلوب باشم. این جنگ و دست و پا زدن، این تسلیم نشدن تا کی در من استمرار دارد؟ تا کی می‌دوم و از پا نمی‌افتم؟ تا کجا می‌خواهم و دست برنمی‌دارم؟ این‌ها به کنار آقای عزیز آدمی چه کند با خواهش جان؟

دوست داشتم برایتان شعر بخوانم، یا حرف بزنم، یا شما شعر بخوانید و حرف بزنید. اما سکوت را ترجیح داده‌ام. دلم می‌خواهد بیشتر از شما بدانم. تا کجا من را به خلوتتان راه می‌دهید. رسیدن به این صمیمیت و تا حدی راحتی صبر می‌طلبد و من آدم صبوری هستم. این را با اطمینان می‌توانم بگویم.

نمی‌خواهم بگویم دلتنگم. قبول کنید اقرار سختی‌ست مخصوصا حالا که بیشتر از همیشه با واژه‌‌ها و معانی درگیرم. حالم اما بهتر از قبل است و این امیدوارترم می‌کند. دوست دارم شما حرف بزنید. کاش چیزی بگویید. هم خوبم و هم نه. اما این را می‌دانم که بودنتان خوب است و خوش‌حالم می‌کند بی آنکه علتش را بدانم.

دوست دارم دستم را ببرم لای موهای سیاه‌تان و زیر لب چیزی بگویم که اهمیتی نداشته باشد و فقط زمزمه باشد. شما نشنوید و سوال کنید و من بگویم هیچ. با لحن همیشگی‌تان بخندید و حرف بزنید. شیرین و رسا. و من ندانم در صدایتان گم شوم یا حرف‌هایتان یا اصلا آن سکوت کوتاه بین جملاتتان. 

می‌بینید چه ناگهانی و آسان بهانه نوشتن من شده‌اید؟ به این فکر نمی‌کنم که همینقدر و در همین حد بهانه خواهید ماند یا قرار است در ذهنم به مفهومی بزرگ‌تر بدل شوید اما این آرامشِ کمِ بخش کوچکی از زندگی‌ام را دوست دارم. چیزی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم دوباره به دستش بیاورم.

کاش میشد کمتر فکر کنم و بیشتر ببینمتان. اما برای همین هم باید دست کم دو ماهی صبر کنم. و باز هم معلوم نیست زندگی برایمان چه در چنته دارد؟ اصلا بگذار هر شلتاقی می‌خواهد بکند و ما فکر کنیم همین غیرمنتظره بودنش خواستنی‌ترش کرده است. شاید هم واقعا همین است، کسی چه می‌داند.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۸
  • مهسا محمدی