ماجان

.

وقتی نه اینجا می‌نویسم، نه دفتر، نه اینستاگرام نه حتی توییتر که راحت‌ترم. وقتی لال میشم. وقتی حرف نمیزنم. چیکار کنم؟

  • مهسا محمدی

می‌خواست با من بیاید توی خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‌ تو روشن نبود. فقط نوشتی می‌آیی، و با کشتی. و من بعدازظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.


/بهمن فرسی/


پایان.

  • مهسا محمدی

حس می‌کنی دستپاچه هستم؟ من همیشه وقتی می‌خواهم دو کلمه جدی با تو حرف بزنم، همینجور به تنگی نفس می‌افتم. من فقط قادرم نفس بریده به تو تکیه کنم. فقط برایم حرف بزن. حرف می‌زنی؟


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

ای متناقض ابدی

که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت می‌چربید.


ای آشنای من در باغ‌های بنفشِ جنون و بوسه.


رضا براهنی

  • مهسا محمدی

به تصویرت نگاه می‌کنم. به تو فکر می‌کنم. سعی می‌کنم صدات رو توی ذهنم مجسم کنم. شبیه خوابی. انگار واقعی نیستی. گریه‌م میگیره. خیلی دوری. خیلی دور موندم ازت. انگار که هیچوقت نبودی. انگار که واقعی نبودی. مدام تکرار میکنم؛ صدام کن. صدام کن..

  • مهسا محمدی

من دلتنگ تو شده‌ام


و


«سخن از پیوند سست دو نام

و هم‌آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق‌های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن‌هامان ، در طراری»*



من باز دلتنگ تو شده‌ام 

و چهارصد و شش عدد کمی نیست.

بسه برگرد.


*فروغ فرخزاد



  • مهسا محمدی

درنهایت آدم بتواند از دردِ عشق، دلتنگی، فراق یا امثالهم بنویسد. اینها گفتنی هستند، کمی که با عنصر ادبیات تلفیق شوند و چاشنی زیبایی به خود بگیرند قابل بیان‌اند. اغلب شنونده هم دارند. اما خیلی از دردها تکلیف‌شان مشخص نیست. انقدر تلخ و زهرمار اند که با هیچ چاشنی ای قابل تعارف کردن به مخاطب نیستند. همین‌ها را آدم می‌نویسد و پاک می‌کند‌. می‌نویسد و پاک می‌کند. درنهایت نمی‌نویسد.نمی‌گوید. در درونش انباشته می‌کند، و رنج لاینحل بودنشان را به دوش می‌کشد.

  • مهسا محمدی

یک بار هم از «گریه کردن» گفتی؛

گفتی که گریه نمی‌کنی هیچوقت.

من هم گفتم؛ به قول فاضل نظری «آدم تنها خلیفه خدا روی زمین است، امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاح اش، و سلاح او گریه است.»

آخرین سلاح تو به گمانم سکوت است. و من هنوز مثل گذشته به گریه پناه می‌برم.



  • مهسا محمدی

در جوابِ نیلوفر عزیز که پرسیده بود اگر معشوق‌تان را داشتید چه کار می‌کردید؛

اگر داشتمت؟

آنقدر که تو عمیق در تار و پود جانم ریشه دوانده‌ای. آنقدر که از هر عشق و احساسی سیرابم. که هیچ حفره‌ای در قلبم وجود ندارد، مگر ندارمت؟ پس داشتن چگونه‌ است؟ وقتی تنها مزه مزه کردن هجای شیرین نام تو بر لبانم کافی‌ست تا دردهایم تسکین پیدا کنند و جانِ بیقرارم قرار. مگر بودن چه شکل و قامتی دارد؟ مگر بودن محدود به حجم و مکان می‌شود؟ وقتی جان من، هستی من، معنای زندگانی من، سر تا پا لبریزِ بی چون و چرای حضور توست. مگر می‌توانم بگویم ندارمت؟

اما اگر داشتن را بخواهم حضور فیزیکی تو قلمداد کنم، بی‌شک آن دم که کنارت مشتاق نشسته‌ام و تو بر دامن من به خواب رفته‌ای اگر داشتمت چشم‌های تو را بارها می‌بوسیدم.

یا خطوط دستان تو را دوباره برایت معنی می‌کردم و بی‌هیچ مکثی دست‌هایت را میان دستانم غرق بوسه می‌کردم.

  • مهسا محمدی
إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

  • مهسا محمدی

قصه‌های عشقی معاصر تو اتاق امانتی رفقا شروع میشه، با درد بی‌جایی و سرگردونی تو خیابونا ادامه پیدا می‌کنه و تو تاکسی هم نمی‌دونم بلاخره تموم میشه یا همینطور پا در هوا می‌مونه.


/بهمن فرسی/




  • مهسا محمدی

خانه من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول زده پیموده‌ای‌. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش‌ من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانی تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکون بی‌زمان، از دو تن برپا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و‌ وزش یک سینه را می‌شنوم‌. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی


بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده تکرار کنیم. در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست.


|شب یک شب دو - بهمن فرسی|

  • مهسا محمدی

این دختر پیش از همه می‌دانست که میان من و تو چیزی هست. و حتما فردا همه دخترها می‌دانستند. ولی همیشه فقط نگاه این دختر می‌گفت که می‌داند. نگاه‌های دیگر چیزی نمی‌گفتند. ولی مگر ما می‌خواستیم کسی چیزی نداند؟ من از این بیماری انسان که همیشه می‌خواهد چیزی پنهان کردنی و بروز ندادنی داشته باشد هیچ‌وقت سردرنیاورده‌ام. البته من یک دلیل خیلی محکم سراغ دارم. ما از هم پنهان می‌کنیم تا بتوانیم در کنار هم بمانیم. چون می‌خواهیم در کنار هم بمانیم.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

زن همین است؛
سرگشته‌ای در گرداب میان مرد رسمی و مرد دلخواه.



/بهمن فرسی/


  • مهسا محمدی

-

گفته بودی که؛ بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟


عراقی

  • مهسا محمدی

بیا ماچت کنم عهدی ببندیم یار..

 

 

 

  • مهسا محمدی

غم یار و

غم یار و

غم یار ...




  • مهسا محمدی

همه آدم‌ها یک نقطه آرامشی دارند، یک مأمن، یک امنیت خاطر، یک جایی که از همه دنیا جداست. که انگار نه انگار این مکان و این نقطه در بطن یک زندگی پر کشمکش و پر از تلخی و سختی‌ است.

 یک جایی، یک نوری، یک امنیتی که آدم را حتی شده برای چند ساعت از تمام دغدغه‌ها و مشکلاتش دور می‌کند، حافظه‌اش را حتی شده برای مدت زمان کوتاهی خالی می‌کند. انگار که هیچ اتفاق بدی آن بیرون نمی‌افتد، انگار که جهان به آرامی و در سکوت به هستی‌اش ادامه‌ می‌دهد.

هر آدمی حق دارد با وجود همه غم‌ها و دغدغه‌هایش چنین مأمنی در زندگی داشته باشد. که رها از همه قیل و قال‌ها بخندد.

برای من این امنیت خاطر کنار آدم‌هایی‌ست که انگار یک محبت بی‌چشم‌داشت، یک رفاقتِ واقعی، یک صمیمتِ امن میان‌شان جاری‌ست که اندوه و مشکلاتم را بیرون این دایره جا می‌گذارم و کنارشان به آسودگی می‌خندم.

کسانی که کلمه‌ها‌ی رئیس و همکار و دوست و هم‌کلاسی برایشان کم است و نمیدانم به چه اسمی می‌شود توصیف‌شان کرد، شاید بشود بهشان گفت رفیق. یک رفیق واقعی و امن‌.

می‌دانید کار کردن یک بخش زندگی است اما لذت کار کردن در یک چنین جمع همدل و باآرامشی به اعتقاد من یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی‌ است. خوش به حال من و آدم‌هایی که این حس و حال را هر روز تجربه می‌کنند.

  • مهسا محمدی

ب. عزیزم

من برعکس تو زیاد می‌نویسم، یا شاید هم برعکس تو که نوشته‌هایت گوشه دفتر و یادداشت‌هایت پنهان می‌ماند من زیاد به اشتراک می‌گذارم. اما نه برای اینکه تو بخوانی!

راستش خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش هیچوقت اینجا نیایی و این نوشته‌ها را نبینی.

ب. عزیزم تصمیم گرفته بودم سکوت کنم و اگر این ماه نشد حتی شده امروز هیچ چیزی ننویسم و هیچ حرفی نزنم. اما نتوانستم. اما نمی‌توانم.

فکر کنم این تنها تفاوت من و تو باشد، تو همه پریشانی و شادی و اندوهت را از من پنهان کرده‌ای، من اما با همه تلاشم برای پنهان ماندنشان باز هم طاقتم یک جایی تمام می‌شود.

من اینجا زیاد می‌نویسم اما این اولین باری‌ست که به اسم تو می‌نویسم ب. مهربانم؛

دلتنگم

آشفته‌ام

پریشانم

و اندکی اندوهگین.

تو را بسیار یاد می‌کنم و بسیار می‌جویم و کم که نه... شایسته‌تر است بگویم که هیچگاه نمی‌یابمت.

ب. عزیزم من در قانع کردن خودم کم آورده‌ام، در اینکه خودم را راضی کنم، دلیل برایش بیاورم و یک جایی آرام بنشانمش کم آورده‌ام. مرا باید تا الان خوب شناخته‌ باشی؟ خودم هم از پس خودم برنمی‌آیم.

نمی‌دانم برای چه می‌نویسم و در آخر می‌خواهم چه نتیجه‌ای بگیرم -که به گمانم هیچ چیزی- هدفم از این نوشتن نه درخواست است و نه انتظار و نه چیز دیگری، فقط اینکه هوس کردم به نام بخوانمت و بگویم که چقدر چقدر چقدر دلتنگم.

لطفا مثل قبل دوستم داشته باش.

پیشانی بلندت را می‌بوسم


  • مهسا محمدی