ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پیشنهاد

کاش با تو حرف زدن آسان بود. کاش بعدش پشیمانی به بار نمی‌آورد. کاش بعدش به خودم نهیب نمی‌زدم که دندان بر جگر سوخته می‌گرفتی و لام تا کام حرف نمی‌زدی می‌مردی؟

راستش شاید تو نفهمی، ولی می‌مردم. و حالا دارم می‌میرم. می‌میرم از سکوت، از بغض، از دلتنگی، از عطشی که خاموش نمی‌شود و دردی که آرام نمی‌گیرد. دارم از حرف می‌میرم، سطر سطر، کتاب کتاب، خروار خروار حرفی که در من جمع شده و نزده‌ام. نه که نخواهم، هزار بار خواسته‌ام و نتوانسته‌ام. تو دور بودی. تو خودت را زده‌ای به جاده دوری. تو به من فهمانده‌ای که باید با تو غریبی کنم. نباید مثل قبل حس کنم تو ریسمان نجات منی برای چنگ زدن، نباید حس کنم تو خانه منی برای روی گردان شدن. تو به من فهمانده‌ای که دوست داشتنت یعنی غربت. که اگر قرار باشد پناه به تو بیاورم، به تو بگریزم باید برابر سرمای استخوان سوز حرف‌هایت تاب بیاورم. تو خوب می‌دانستی تاب آوردن سخت است و نفس‌گیر. من اما با همین نفس بریده هزار بار به سمت تو آمده‌ام و تمنا کرده‌ام. تو می‌فهمی از سوختن و ساختن دمادم؟ من از تو روی برنگرفتم. حالا غربت خانه‌ام شده و من از دنیای بیرون از آشیانه‌ام هراس دارم. سیاهی مرا بلیعده اما من به آن خو گرفته‌ام. تو مرا رها کرده‌ای اما آتشی که در جانم انداخته‌ای نه. زخمی که زده‌ای نه. زهری که می‌چشانی نه.


  • مهسا محمدی

خواب دیدم مایعی سیاه رنگ درحال جاری شدن از چشمانم است و لحظه لحظه حجمش بیشتر می‌شود. فکر کردم شاید ریمل مژ‌ه‌هایم باشد که بر اثر خستگی روی گونه‌هایم جاری شده است. اما وقتی شروع کردم به تمیز کردنش پی بردم خون است. خون تیره‌ای که به سیاهی می‌زند. ایستاده بودم جلوی آینه و تماشایش می‌کردم. 

  • مهسا محمدی

.


.Moving on without you feels like jumping off a cliff

Dexter- season 8.episode 10 

  • مهسا محمدی

.

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید.


سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

... 

ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.


#شاملو

  • مهسا محمدی

دچار هیجان ناخوشایندی شده‌ام؛ دلتنگی، دلشوره، درماندگی یا تلفیقی از همه این‌ها. سخت دست و پا می‌زنم و انکار می‌کنم و دور می‌شوم و درنهایت باز به خیال تو باز می‌گردم. جز تو چیزی و کسی و جایی برای روی گردان شدن ندارم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز و هیچ‌جایی مثل تو نیست. هیچ بهانه‌ای و شخصی و مشغولیتی جای تو را در زندگی‌ام نمی‌گیرد. تو همچون گذشته‌ها در من حل شده‌ای، قرار می‌گیری و قرار می‌بخشی. آرامش و امنیت و اطمینان و حتی شادی را از یاد تو وام می‌گیرم. اما کفایت نمی‌کند. دل در پی چیزی بزرگ‌تر است و عمیق‌تر و ملموس‌تر. به تو راهی نیست. از من گذشته‌ای و مرا گذاشته‌ای به حال شیدای خود. مطلقا نمی‌شنوی. حرف نمی‌زنی و نشانی از تو در هیچ کجای این جهان آشفته پیدا نیست. گرچه دوری، گرچه روزگاری گذشته از روزهای امید و خنده و سرشار از تو، اما هنوز نشانه‌ای، اشاره‌ای و هر چیزی که به هر طریقی به تو وصل باشد مرا زنده نگه می‌دارد. می‌خواهم که بیابم‌ات. تو را، نشانه‌ات را، اشاره‌ات را یا هر چیز کوچکی که به تو وصل باشد، به تو بازگردد.. 

  • مهسا محمدی

باید فکر کنم، چه سالی بود؟ کجا بود؟ دقیقا از چه چیز داشتیم سخن می‌گفتیم؟ سر چه اتفاقی بحث می‌کردیم که کارمان کشید به آنجا، به آن حرف‌ها. حالا که در گوشم دارد تکرار می‌شود: ‌«دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد» و دوبیتی‌های باباطاهر را با انگشت ورق می‌زنم و تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده است، سعی می‌کنم کلمه‌ به کلمه‌ی حرف‌هایت را به خاطر بیاورم؛ لحظه‌هایی که از رنج سخن می‌گفتی و نمی‌توانستی به چشم‌هایم زل بزنی. تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده‌ است و دلم می‌خواهد کلمه به کلمه حرف‌هایت را به زبان بیاورم و بگویم راست می‌گفتی. تو راست می‌گفتی. ما را در رنج آفریده‌اند، گِل‌مان را با رنج سرشته‌اند، در آن درد دمیده‌اند و به اندوه آمیخته‌اند. بگویم تحمل این زندگی برایم سخت شده است عزیزدل. بگویم احساس می‌کنم این همه برای من، کالبدم، قلبم، روحم بی‌اندازه بزرگ است. تو چگونه می‌توانستی این رنج را با خودت حمل کنی؟ شانه‌هایت چطور از سنگینی‌اش خرد نشد؟ چطور می‌توانی همراه خودت این ور و آن ور ببری‌اش؟ هیچوقت توانستی ساکتش کنی تا خوابت ببرد؟ تا یک دم آسوده نفس بکشی؟ این تیغ برنده روی گلویم برایت آشنا نیست؟ زخمت کرده هیچوقت؟ راستی با سردرگمی‌هایت چه می‌کنی؟ با شوریده حالی‌ات؟ با تنهایی‌ات؟


پی‌نوشت: حوالی چهار و نیم صبح. خواب در چشم ترم می‌شکند. 

  • مهسا محمدی

هنوز هم با خودم کنار نیومدم که بنویسم.‏ بلد نیستم راستش. الان هم که یه چشمم به عدد تقویمه و یکی به اسم تو. خواب و قرار هم که نیست. روزگار غریبی دارم. همون بهتر که نمی‌بینی، نمی‌شنفی، ملتفت نیستی..

 

 

 

  • مهسا محمدی

به یاد 

یک روز داغ شهریوری که عاشقت شدم‌.




  • مهسا محمدی



  • مهسا محمدی
  • مهسا محمدی




  • مهسا محمدی

مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلا معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی‌تر از این است: رنج می‌برد چون می‌بیند که غصه هم دوام ندارد. حتی درد بی‌معنی است.

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت 

و با نگاه نواخت 

و با نوازش از رمیدن آرمید 

به تیره‌های توهم 

مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه‌ی انگشت‌های تو 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند،

چگونه روی گونه او مانده ست.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه‌ترین یار ؟ 

سکوت چیست به جز حرف‌های ناگفته


«فروغ فرخزاد»

  • مهسا محمدی

وای کائسونیا من می‌دانستم که نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می‌کشد. پوست تنم، سینه‌ام، دست و پایم درد می‌کند. سرم خالی است و دلم به هم می‌خورد. و از همه بدتر این طعمی‌ است که در دهنم است. نه خون است، نه مرگ و نه تب، اما همه اینها با هم‌. کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن!

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

خیلی قبل‌تر ها مدام می‌شنیدم گریه خیلی بده ، لوسه، نشونه ضعفه و از این قبیل‌ حرف‌ها.

بعدها یاد گرفتم از قضاوت آدم‌ها، از اظهار نظرهایشان، از خط قرمز‌ و چارچوب‌هایشان نترسم. سعی کردم چیزی را به زور به خودم تحمیل نکنم. اجازه بدهم «من» رها باشد. درنتیجه احساسات مختلفم به مراتب راه بیان پیدا کردند، یاد گرفتند سانسور نشوند، خفه نشوند. میدان بهشان دادم تا بتازند و آزاد باشند.

این شد که جایی که باید بخندم بی‌محابا قهقهه زدم و جایی که باید گریه کنم بی‌پروا و شرم اشک ریختم.

غلیان احساسات آدمی همیشه به یک شکل سرریز نمی‌شود، گاهی آدم شعر می‌خواند، گاهی می‌نویسد، گاهی طرحی می‌کشد، بعضی وقت‌ها هم اشک می‌شود و سُر می‌خورد. به همین زیبایی. بله زیبا!

گاهی از سپیده صبح نمی‌فهمم چه حالی دارم، حال بدی نیست اما ناشناخته است، بعد متوجه می‌شوم احساسات مختلفم دارند بالا می‌روند، دلتنگی شاید، عشق شاید، اندوه شاید، یأس یا هر چیز دیگری. آنجاست که وقتی به نقطه اوج و لبریز شدن می‌رسند گلوله اشک می‌شوند که با کمترین تلنگری می‌ریزند.

لبریزم و فکر می‌کنم فرصت مناسبی نیست چون نه وقت شعر خواندن دارم، نه طرح کشیدن، شاید همین نوشتن تبم را بخواباند یا اینکه...

  • مهسا محمدی

پیوست به پست قبل؛

خواب دیدم میانه یک روز گرم تابستان آمده‌ای کلینیک. من نگران و پریشانْ حال، کنار درِ اتاق درمان ایستاده‌ام؛ در قامت یک عاشق اما به ظاهر یک درمانگر و نظاره‌گر کارِ همکارم روی دست تو بودم. چرا آن لحظه من درمانگر تو نبودم را نمی‌دانم. ایستاده بودم از دور با خنجری درون قلبم تمرین‌های دستت، چین‌های نشسته بر پیشانی‌ات از شدت درد، صبوری و سکوتت برابر درد را تماشا می‌کردم و دلم از غصه میخواست هزار پاره شود. احساس آن لحظه‌ام را کاملا به خاطر دارم، لب‌های برچیده‌ام از حمل بغض سنگین، طاقت کم‌ام از تماشای درد کشیدنت، نگاه‌های پر حسرت و التهابم، سکوتم و از همه بیشتر سکوتم را به خاطر دارم.

لحظه‌ای بعد دیدم که تو روبه‌روی من نشسته‌ای و‌ من ایستاده‌ام همچنان ساکت و خیره در چشمانت. دستت را جلو آوردی و به دستان لرزانم سپردی. حین ارزیابی، دستت را در بین دستانم گرفته بودم و تو برایم از اتفاقی که افتاده بود می‌گفتی، اما لحنت چون کودکی بود پناه برده به آغوش امن آشنایی. از دردها و رنج‌هایت می‌‌گفتی، از گریه‌ها و عذاب‌ها و تحمل‌هایت. من با جگر سوخته و قلب پاره گوش می‌کردم و باز سکوت اختیار کرده بودم.

از خواب که پریدم همه‌ی جزئیات خوابم درخاطرم مانده بود، رنگ لباست، لحن صدایت و دست‌هایت. فکرم مانده بود پیش سکوت و خاموشی‌ام، هزار حرف نزده‌ام، هزار «تصدقت بشوم» ِ نگفته‌ام ، هزار «دردت به جانِ بیقرارم» ، هزار «دورت بگردم».

حرف نزده‌ام با تو و گلویم از بال کوبیدن هزاران قناری خاموش مجروح است.حالا بیدارم و دلتنگ. بیدارم و هنوز خاموش. 

  • مهسا محمدی

  • مهسا محمدی

یک لحظه فکر کردم نکند زندگی این‌قدرها که من بهش اهمیت می‌دهم، اهمیت نداشته باشد! و جوابم این بود چه فرقی می‌کند طرح این سوال؟ چون وقتی یک آدم دچار خلق و خوی خودش می‌شود حدّ و ارزش و اهمیت‌ها هم در ذهن و در نظر او، حدود ویژه‌ای دارند که تاثیرات‌شان روی عواطفش امری نیست که به اراده‌ی او باشد.

«محمود دولت‌آبادی»

  • مهسا محمدی

-

حدی ست هر بیداد را

این حدّ هجران

تا کجا؟


«خاقانی»


  • مهسا محمدی

با چه زبانی می‌توانستم بگویم که چه‌ام است؛ مگر انسان می‌تواند حالات خود را با کلمات بیان کند؟ اما همدلی و همزبانی حسن بزرگی است. تو برای همدل خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه‌ی تو را دریابد.

«محمود دولت آبادی»

  • مهسا محمدی