ماجان

  • مهسا محمدی




  • مهسا محمدی

مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلا معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی‌تر از این است: رنج می‌برد چون می‌بیند که غصه هم دوام ندارد. حتی درد بی‌معنی است.

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت 

و با نگاه نواخت 

و با نوازش از رمیدن آرمید 

به تیره‌های توهم 

مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه‌ی انگشت‌های تو 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند،

چگونه روی گونه او مانده ست.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه‌ترین یار ؟ 

سکوت چیست به جز حرف‌های ناگفته


«فروغ فرخزاد»

  • مهسا محمدی

وای کائسونیا من می‌دانستم که نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می‌کشد. پوست تنم، سینه‌ام، دست و پایم درد می‌کند. سرم خالی است و دلم به هم می‌خورد. و از همه بدتر این طعمی‌ است که در دهنم است. نه خون است، نه مرگ و نه تب، اما همه اینها با هم‌. کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن!

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

خیلی قبل‌تر ها مدام می‌شنیدم گریه خیلی بده ، لوسه، نشونه ضعفه و از این قبیل‌ حرف‌ها.

بعدها یاد گرفتم از قضاوت آدم‌ها، از اظهار نظرهایشان، از خط قرمز‌ و چارچوب‌هایشان نترسم. سعی کردم چیزی را به زور به خودم تحمیل نکنم. اجازه بدهم «من» رها باشد. درنتیجه احساسات مختلفم به مراتب راه بیان پیدا کردند، یاد گرفتند سانسور نشوند، خفه نشوند. میدان بهشان دادم تا بتازند و آزاد باشند.

این شد که جایی که باید بخندم بی‌محابا قهقهه زدم و جایی که باید گریه کنم بی‌پروا و شرم اشک ریختم.

غلیان احساسات آدمی همیشه به یک شکل سرریز نمی‌شود، گاهی آدم شعر می‌خواند، گاهی می‌نویسد، گاهی طرحی می‌کشد، بعضی وقت‌ها هم اشک می‌شود و سُر می‌خورد. به همین زیبایی. بله زیبا!

گاهی از سپیده صبح نمی‌فهمم چه حالی دارم، حال بدی نیست اما ناشناخته است، بعد متوجه می‌شوم احساسات مختلفم دارند بالا می‌روند، دلتنگی شاید، عشق شاید، اندوه شاید، یأس یا هر چیز دیگری. آنجاست که وقتی به نقطه اوج و لبریز شدن می‌رسند گلوله اشک می‌شوند که با کمترین تلنگری می‌ریزند.

لبریزم و فکر می‌کنم فرصت مناسبی نیست چون نه وقت شعر خواندن دارم، نه طرح کشیدن، شاید همین نوشتن تبم را بخواباند یا اینکه...

  • مهسا محمدی

پیوست به پست قبل؛

خواب دیدم میانه یک روز گرم تابستان آمده‌ای کلینیک. من نگران و پریشانْ حال، کنار درِ اتاق درمان ایستاده‌ام؛ در قامت یک عاشق اما به ظاهر یک درمانگر و نظاره کارِ همکارم روی دست تو بودم. چرا آن لحظه من درمانگر تو نبودم را نمی‌دانم. ایستاده بودم از دور با خنجری درون قلبم تمرین‌های دستت، چین‌های نشسته بر پیشانی‌ات از شدت درد، صبوری و سکوتت برابر درد را تماشا می‌کردم و دلم از غصه میخواست هزار پاره شود. احساس آن لحظه‌ام را کاملا به خاطر دارم، لب‌های برچیده‌ام از حمل بغض سنگین، طاقت کم‌ام از تماشای درد کشیدنت، نگاه‌های پر حسرت و التهابم، سکوتم و از همه بیشتر سکوتم را به خاطر دارم.

لحظه‌ای بعد دیدم که تو روبه‌روی من نشسته‌ای و‌ من ایستاده‌ام همچنان ساکت و خیره در چشمانت. دستت را جلو آوردی و به دستان لرزانم سپردی. حین ارزیابی، دستت را در بین دستانم گرفته بودم و تو برایم از اتفاقی که افتاده بود می‌گفتی، اما لحنت چون کودکی بود پناه برده به آغوش امن آشنایی. از دردها و رنج‌هایت می‌‌گفتی، از گریه‌ها و عذاب‌ها و تحمل‌هایت. من با جگر سوخته و قلب پاره گوش می‌کردم و باز سکوت اختیار کرده بودم.

از خواب که پریدم همه‌ی جزئیات خوابم درخاطرم مانده بود، رنگ لباست، لحن صدایت و دست‌هایت. فکرم مانده بود پیش سکوت و خاموشی‌ام، هزار حرف نزده‌ام، هزار «تصدقت بشوم» ِ نگفته‌ام ، هزار «دردت به جانِ بیقرارم» ، هزار «دورت بگردم».

حرف نزده‌ام با تو و گلویم از بال کوبیدن هزاران قناری خاموش مجروح است.حالا بیدارم و دلتنگ. بیدارم و هنوز خاموش. 

  • مهسا محمدی

  • مهسا محمدی

یک لحظه فکر کردم نکند زندگی این‌قدرها که من بهش اهمیت می‌دهم، اهمیت نداشته باشد! و جوابم این بود چه فرقی می‌کند طرح این سوال؟ چون وقتی یک آدم دچار خلق و خوی خودش می‌شود حدّ و ارزش و اهمیت‌ها هم در ذهن و در نظر او، حدود ویژه‌ای دارند که تاثیرات‌شان روی عواطفش امری نیست که به اراده‌ی او باشد.

«محمود دولت‌آبادی»

  • مهسا محمدی

-

حدی ست هر بیداد را

این حدّ هجران

تا کجا؟


«خاقانی»


  • مهسا محمدی

با چه زبانی می‌توانستم بگویم که چه‌ام است؛ مگر انسان می‌تواند حالات خود را با کلمات بیان کند؟ اما همدلی و همزبانی حسن بزرگی است. تو برای همدل خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه‌ی تو را دریابد.

«محمود دولت آبادی»

  • مهسا محمدی

اون پنج ثانیه‌ عزیز رو

اون پنج ثانیه‌ لعنتی رو

هزار بار پلی کردم؛

صدات صدات صدات ...

  • مهسا محمدی

ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!

محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا


|امیرخسرو دهلوی|



امان .. دادِ بیدادم ای یارم ای یارم

  • مهسا محمدی

قربون سرسبزی اسمت.

  • مهسا محمدی

دوری بین من و تو دوری باغ و تماشاست

دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست

  • مهسا محمدی

یک مغز ندارم. دو تا دارم. یکی متجدد و مدرن، اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون میده. اما اون یکی می‌خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا میپره، با یک صورت‌حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال میکنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم میره، وقتی دوباره ورزش رو از سر میگیری یا لباس نو میخری نگران میشه، شب‌ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر اینکه یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز شه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزنده‌ای در ته وجودمه، با چشم‌های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی‌گیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاس‌های فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم و تربیت، نمی‌تونی از عشق این جنبه‌ی حیوونی و غریزیش رو جدا کنی.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

آدم نمی‌تونه قسمتش رو عوض کنه. تو هم قسمت منی. جسم‌هامون هرگز به هم تعلق نخواهند داشت ولی روحمون مال همدیگه‌ است. تو در اعماق وجود من جا داری، من در اعماق وجود تو جا دارم، هر دومون اسیریم. حتا وقتی جسما مرد من نیستی، در خاطرات و رویاها و آرزوها مرد منی. این‌جوری منو به خودت وابسته کردی. ممکنه بتونیم از هم جدا بشیم ولی دیگه نمی‌تونیم همدیگه رو ترک کنیم. تمام این روزهایی که نبودی، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود، شریک غم و غصه‌ام بودی. عشق به یک مرد معنیش چیه؟ اینکه علی‌رغم خودش، علی‌رغم خودت و‌ علی‌رغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی. یعنی عشقت به کسی وابسته نیست. تمام امیال و حتی نفرت‌هاتو دوست دارم، وقتی عذابم میدی دوست دارم، عذابی که زجرم نمیده، که بلافاصله فراموش می‌کنم، عذابی که ازش نشانه‌ای باقی نمی‌مونه. این تحملیه که باعث میشه از تمام موانع با قدرت و محکم عبور کنی، در غم و شادی. قبل از اینکه بخوای منو بکشی دوستت داشتم، بعدشم دوستت دارم. عشق من به تو مثل یه غده ا‌ست. یک توده‌ایه در مغزم که دیگه نه میتونم درش بیارم نه عوضش کنم. جزئی از تو در درون منه. من نشونه‌ی توام، تو نشونه‌ی منی، هیچ‌کدوم بدون دیگری نمی‌تونیم وجود داشته باشیم.


| اریک امانوئل اشمیت | 

پی‌نوشت : این شکلی دوستت دارم.

  • مهسا محمدی

+ خیلی دوستت داشتم ژیل، خیلی.

- یک جوری حرف میزنی انگار داری می‌گی «خیلی زجر کشیدم ژیل، خیلی زجر کشیدم»

+ شایدم. وقتی عاشقم زجر می‌کشم. جور دیگری بلد نیستم عاشق باشم.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه‌اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده.


خسته دل نگاه می‌کنم؛

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی‌نشان کشیده است

دوست دارمش..

مثل دانه‌ای که نور را

مثل مزرعه‌ای که باد را

مثل زورقی که موج را

دوست دارمش...


از میان پلک‌های نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم؛

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می‌شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه‌ای که می‌مکد تو را

سرزمین تشنه‌ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می‌شدی...

کاش خاک می‌شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی‌گرفت

با تن تو خو نمی‌گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌دوید

نغمه‌ی دل تو را نمی‌شنود


از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم

مثل موج‌ها تو از کنار من

دور می‌شوی...

باز دور می‌شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می‌شوی

با چه توان

عشق را به بند جاودان کشی؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

مثل من که نیست می‌شوم...

مثل روزها

مثل فصل‌ها

مثل آشیانه‌ها

مثل برف روی بام خانه‌ها

او هم عاقبت

در میان سایه‌ها غبار می‌شود

مثل عکس کهنه‌ای

تار تار می‌شود


با کدام بال می‌توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟!

با کدام اشک می‌توان

پرده بر نگه خیر‌ه‌ی زمان کشید؟

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟.

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه‌های گرم

زیر نور تند آفتاب


| فروغ فرخزاد |

پی‌نوشت : یک روز این شعر رو با صدای خودم برات می‌خونمش.

  • مهسا محمدی