ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر/ همسایه‌ها
Currently Watching : Mr Robot

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

.

تو یادت نیست و نمی‌دانی چرا اما قسم به آن ساعت ۱:۴۳ بعد از نیمه شب. قسم.

  • ۱ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۷
  • مهسا محمدی

می‌دانی آلفردو همیشه از نفر دوم بودن، جایگزین بودن و گزینه‌ی احتمالی کسی بودن بیزار هستم. 

  • ۱ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۵۶
  • مهسا محمدی

این دفعه نامه را خودم برایت نمی‌نویسم. نرگس نوشته، همه‌اش حرف‌های من است بی کم و کاست؛


میخواستم آسمان باشم. چون دوست داشتن بی فایده، قفس است. یا حداکثر آدم. میخواستم به جای آدم یا قفس یا هرکوفت دیگری که خوشت نمی آید آسمان باشم. تا پایم رسید به جایی که تو هستی، شروع کنم به ابرهای پنبه ای داشتن و آبی شدن. دیر شد؟ و تو رفتی. دردی بزرگ تر از بلاهت نمی شناسم. 

به هرحال.فراموش نکن که همیشه دوستت دارم عزیزدلم. و البته به تخمم که هیچ وقت باور نکردی:*:*:*:*



پی‌نوشت : نرگس امیدوارم ناراحت نشی که نامه‌ت رو اینجا منتشر کردم یا دست کم من رو ببخشی :*
آدرس نرگس اینجا
  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۰
  • مهسا محمدی

.

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست

آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر


سعدی

  • ۰ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۰
  • مهسا محمدی




  • ۰ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۰
  • مهسا محمدی

.

دوستت دارم ای امید محال.

  • ۲ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۰۶
  • مهسا محمدی


  • ۲ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۴
  • مهسا محمدی

.

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم خیلی چیزها را نباید اینجا بنویسم اما امشب به این نتیجه رسیده‌ام چه اشکالی دارد؟ من از همه دنیا و متعلقاتش تنها جای نسبتا خلوت و دنجی که دارم همینجاست. امشب غمگینم. از صبح غمگین بودم و حالا غمگین‌ترم. احساس می‌کنم بیش از پیش تنهاترم و چیزی که بیش از همه ناراحتم می‌کند این است که برای نبودن این تنهایی، برای کم‌رنگ‌تر شدنش زیاد تلاش می‌کنم. غمگین‌تر هستم چون آدم‌ها در زندگی‌ام، در اولویت‌هایم، در فهرست علایقم بیش‌اند و من در ذهن و قلب و زندگی‌ آن‌ها کم‌. غمگین هستم چون همیشه فکر می‌کردم شکوه کردن از تنهایی یک جورهایی کودکانه باشد و کم اهمیت. حالا می‌فهمم که نیست. دلم برای دوستان و رفیقان تنگ‌تر از همیشه است اما به زبان آوردنش بی فایده‌ و اصرار ورزیدن بر کم کردن این فاصله‌ها بی‌ثمرتر از همیشه. یک جورهایی از تلاش کردن، از اهمیت دادن، از مراقب بودن و دوست داشتن خسته‌ام در حالی که بیشتر از پیش احساس می‌کنم اهمیتی ندارم، مراقبت و دوست داشته نمی‌شوم.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۵
  • مهسا محمدی

The world's messed up. So much ugly shit happens. I trust you. That's bigger to me than «I love you». It's a bigger deal. I trust you

Shameless - Season 3 Episode 3
  • مهسا محمدی

یک پایان تلخ، یک تلخی بی پایان

بشنوید

  • مهسا محمدی

گرگ و میش هوا از خواب پریدم. از کابوسی که حالا هیچ از آن به خاطر ندارم. همه جا تاریک بود و آتش ترس از وجودم زبانه می‌کشید. چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و تلخی‌ای ته گلویم را می‌سوزاند. چشمانم را دوباره بستم و پتو را تنگ‌تر به خودم فشردم، زانوهایم را بغل کردم و به همان حالتِ مچاله آنقدر ماندم تا خوابم برد. عجیب بود که خواب تو را دیدم. تو را در حال گذر از عرض خیابانی دیدم که به خانه‌ات منتهی میشد. مهربانی سرشار چشم‌هایت و گرمی صدایت را هنوز به خاطر دارم.

 

  • مهسا محمدی

آدم در شهر میان جمع تنهاست و چیزی که یک شهر را شهر می‌کند هم همین است که آدم می‌تواند شوری را که در سر دارد از جمع پنهان کند.


اُرهان پاموک

  • مهسا محمدی


کاش اینجا رو بخونی و بدونی که دلتنگت هستم ب‌. عزیزتر از جانم.
  • مهسا محمدی

.

این‌روزها حالم شبیه این شعر الهام اسلامی است. این‌روزها که تاریکم، که ناامید و سرخورده و افسرده‌ام، به این شعر الهام اسلامی زیاد فکر می‌کنم. بعد از سال‌ها وبلاگ‌نویسی و یادداشت نویسی به این فکر می‌کنم ای کاش نوشتن از همه چیز به آسانی همین پست‌های وبلاگ بود. آدم از گفتن و نوشتن رنج‌های بزرگ همیشه ناتوان است.


نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می‌خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب‌هایش

وقت بوسیدن ضربه می‌زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می‌کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی

می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند

می‌ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی‌ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی‌دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می‌فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می‌توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می‌خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می‌خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی‌شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه‌ی زاویه‌ها را فرسوده‌ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند


  • مهسا محمدی

The Handmaid's Tale

#پیشنهاد

  • مهسا محمدی

.

ناامیدم. تاریکم. مضطربم. خسته‌ام. 

کاش سال بعد که آرشیوم را مرور می‌کنم این پست به چشمم بخورد و بگویم ای دل نالان دیدی که تمام شد؟ دیدی که روزگار بر یک قرار نماند؟ دیدی که همه چیز بر مراد دل شد؟ دیدی که راه هموار گشت؟ کاش.

  • مهسا محمدی

من اما به اندوهی از تو نیز شاد می‌شوم.

  • مهسا محمدی

نامه‌هایی که پشت سر هم از طرف مولود برای پدرش نوشته می‌شد، خصوصا با توجه به موضوع کلی آن‌ها، آرام آرام مولود را بر آن داشت که اصولا می‌توان با نوشتن از کسی چیزی خواست. از دید مولود که تازه از تحصیلات ابتدایی فارغ شده بود، این خواستن، «خواستن چیزی از کسی که در دوردست‌هاست آن هم از طریق مکاتبه»٬ در سه چیز مصداق می‌یافت:

۱. آن‌چه آدمی واقعا می‌خواهد، و اغلب از هویت آن هیچ آگاهی ندارد.

۲. آن‌چه به کلام می‌خواهد و تازه تا به کلام می‌آید آدمی از هویت آن فقط اندکی آگاهی می‌یابد.

۳. جواب‌نامه یا عام‌تر از آن خود نامه، که در واقع از حاصل جمع دو مورد پیشین به وجود آمده اما خود فارغ از هر چیزی در حکم یک موجود به متنی سحرآمیز تبدیل می‌شود.


اُرهان پاموک


پی‌نوشت: راستی با این نامه‌ها و نوشته‌های آشفته و پراکنده من از تو چه خواسته و می‌خواهم عزیزدل؟

  • مهسا محمدی

.

هراسان از خوابی که بیشتر شبیه کابوس بود بیدار می‌شوم. کورمال به دنبال گوشی می‌گردم، اسم تو را نگاه می‌کنم که ساکت، بی صدا و بی نشان از سخنی آن‌جا قرار گرفته است. ردی از ترس دیشب بر دلم چنگ می‌زند. چشمانم را می‌بندم و دلم نمی‌خواهد بیدار باشم. تو بگو این طوفان هراس در سینه‌ی من تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟

  • مهسا محمدی

خواب دیدم برای من، از من نوشته‌ای. خواب دیدم سکوتت را با کلماتی روشن در هم شکسته‌ای و من بی‌تابانه تشنه خواندن‌شان بودم. تو گویی لحظه‌ای بعد قرار است برای ابد ناپدید شوند. با شتاب می‌خواندم و سعی می‌کردم آن‌ها را به یاد بسپرم.

کاش یک‌بار غافلانه در خواب‌هایم جا می‌ماندم، یا در سطرهای تو..ای کاش.

  • مهسا محمدی