ماجان

-

گفته بودی که؛ بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟


عراقی

  • مهسا محمدی

بیا ماچت کنم عهدی ببندیم یار..

 

 

 

  • مهسا محمدی

غم یار و

غم یار و

غم یار ...




  • مهسا محمدی

همه آدم‌ها یک نقطه آرامشی دارند، یک مأمن، یک امنیت خاطر، یک جایی که از همه دنیا جداست. که انگار نه انگار این مکان و این نقطه در بطن یک زندگی پر کشمکش و پر از تلخی و سختی‌ است.

 یک جایی، یک نوری، یک امنیتی که آدم را حتی شده برای چند ساعت از تمام دغدغه‌ها و مشکلاتش دور می‌کند، حافظه‌اش را حتی شده برای مدت زمان کوتاهی خالی می‌کند. انگار که هیچ اتفاق بدی آن بیرون نمی‌افتد، انگار که جهان به آرامی و در سکوت به هستی‌اش ادامه‌ می‌دهد.

هر آدمی حق دارد با وجود همه غم‌ها و دغدغه‌هایش چنین مأمنی در زندگی داشته باشد. که رها از همه قیل و قال‌ها بخندد.

برای من این امنیت خاطر کنار آدم‌هایی‌ست که انگار یک محبت بی‌چشم‌داشت، یک رفاقتِ واقعی، یک صمیمتِ امن میان‌شان جاری‌ست که اندوه و مشکلاتم را بیرون این دایره جا می‌گذارم و کنارشان به آسودگی می‌خندم.

کسانی که کلمه‌ها‌ی رئیس و همکار و دوست و هم‌کلاسی برایشان کم است و نمیدانم به چه اسمی می‌شود توصیف‌شان کرد، شاید بشود بهشان گفت رفیق. یک رفیق واقعی و امن‌.

می‌دانید کار کردن یک بخش زندگی است اما لذت کار کردن در یک چنین جمع همدل و باآرامشی به اعتقاد من یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی‌ است. خوش به حال من و آدم‌هایی که این حس و حال را هر روز تجربه می‌کنند.

  • مهسا محمدی

ب. عزیزم

من برعکس تو زیاد می‌نویسم، یا شاید هم برعکس تو که نوشته‌هایت گوشه دفتر و یادداشت‌هایت پنهان می‌ماند من زیاد به اشتراک می‌گذارم. اما نه برای اینکه تو بخوانی!

راستش خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش هیچوقت اینجا نیایی و این نوشته‌ها را نبینی.

ب. عزیزم تصمیم گرفته بودم سکوت کنم و اگر این ماه نشد حتی شده امروز هیچ چیزی ننویسم و هیچ حرفی نزنم. اما نتوانستم. اما نمی‌توانم.

فکر کنم این تنها تفاوت من و تو باشد، تو همه پریشانی و شادی و اندوهت را از من پنهان کرده‌ای، من اما با همه تلاشم برای پنهان ماندنشان باز هم طاقتم یک جایی تمام می‌شود.

من اینجا زیاد می‌نویسم اما این اولین باری‌ست که به اسم تو می‌نویسم ب. مهربانم؛

دلتنگم

آشفته‌ام

پریشانم

و اندکی اندوهگین.

تو را بسیار یاد می‌کنم و بسیار می‌جویم و کم که نه... شایسته‌تر است بگویم که هیچگاه نمی‌یابمت.

ب. عزیزم من در قانع کردن خودم کم آورده‌ام، در اینکه خودم را راضی کنم، دلیل برایش بیاورم و یک جایی آرام بنشانمش کم آورده‌ام. مرا باید تا الان خوب شناخته‌ باشی؟ خودم هم از پس خودم برنمی‌آیم.

نمی‌دانم برای چه می‌نویسم و در آخر می‌خواهم چه نتیجه‌ای بگیرم -که به گمانم هیچ چیزی- هدفم از این نوشتن نه درخواست است و نه انتظار و نه چیز دیگری، فقط اینکه هوس کردم به نام بخوانمت و بگویم که چقدر چقدر چقدر دلتنگم.

لطفا مثل قبل دوستم داشته باش.

پیشانی بلندت را می‌بوسم


  • مهسا محمدی

اسفند عزیزم!
سلام
حالا من نه دختربچه‌ام که بیایم شلتاق بیندازم از خوشی و یا ناله کنم از غم و اندوه و تو را به باد فحش و ناسزا بگیرم، و نه اصلا این حرف‌ها شایسته ساحت محترم توست! همین را میخواهم بگویم؛ من دختربچه  نیستم که ناله‌ متناسب با فصل سر بدهم و شعر و متن سانتیمانتالیسم بنویسم یا اعمال و کردار و احساسات خودم را به فصل و روز و ماه و غروب ربط بدهم! من مسئولیت اعمال و کردار و حرف‌ها و احساسات خودم را شخصا، یک تنه، گردن می‌گیرم و این نامه‌ای که نوشته‌ام را یک جور اشتراک احساسات بدان، همین و بس.
اسفند عزیزم! این‌هایی که می‌نویسم احساسات و گاهی منطق‌ها و استدلال‌های یک دختر جوانی است که بیست و سومین سال زندگیش را سپری می‌کند. تو برای من جمع اندوه و شادی، جمع عشق و رنج، جمع وصال و هجرانی. و راحت‌تر از این نمی‌شد این مسئله را بیان کرد!
تو برای من یادآور اشک و لبخند، آرامش و تقلا، و رنج مداوم و ناتمامی! اما همانطور که اول نامه‌ام اشاره کردم، حسی‌ست که خودم انتخابش کردم، عشقی که خودم یا به عبارتی خودمان پروردیم و پر و بالش دادیم. تو نقطه بلوغ خاطرات و احساسات مداوم و سرکشی در من ، نقطه بلاغت شیدایی سرکشانه من و آرامش رسیدن عشق جانسوز منی. به تاریخ یکی از روزهای میانه‌ی تو، نقطه عطف زندگی من -بدون شک- برای همیشه رقم خورد که البته من این را نه مدیون تو بلکه مدیون خودم و مهربانی سرشار اویم ولا غیر.
هدف از این نامه جز مرور یکی دو سال گذشته و ورق خوردن خاطرات چیز دیگری نیست. که به خودم یادآور شوم چقدر این دو سال در جهت ساختن و پرداختن خویشتن خویشم رنج‌ها کشیده‌ و دردها متحمل شده‌ام ولی چیزی از دست نداده‌، بلکه سرشارتر از گذشته، و امیدوارتر از قبل زندگی را می‌پیمایم و جرات‌مندتر عشق می‌ورزم.
اسفند عزیزم، من در قلب همهمه‌ی عظیمت آرامشی وصف نشدنی را تجربه کردم که به پشتوانه و دلگرمی همان آرامش ماه‌هاست روزگار می‌گذرانم. یاد گرفتم که بی‌عشق نمی‌شود زنده بود و نکته مهم‌تر اینکه این را دریافتم و به جد خواستم یاد دیگران بدهم که تنها عشق کافی‌ست. شاید اینجا دچار سوتفاهم شویم و تو بگویی کافی نیست و من بگویم هست و این کشمکش به جایی نرسد! اما عشقی که پرورده دست صداقت و یک‌رنگی و احترام است چرا نباید کافی باشد و انسان مگر جز این دنبال چیست؟ یادم است یکبار به او گفته‌ بودم مطلوب من از زندگی آرامش است و همه تلاشم در جهت آن، اما اسفند عزیزم روزگار فرصت نداد تا پس تجربه‌ها و روزگاران شاد و غمگینی که گذرانده بودیم به او بگویم که من این آرامش را تنها بر بالین عشق یافتم و جایی دیگر آرامش یا به این اندازه نبود، یا به این قدمت و ماندگاری...
اسفند عزیز روزهای زیادی عشق ویرانگر بود، من در آن روزها به سختی زندگی کردم و لحظه‌های فراق به رنج بزرگی آمیخته بود اما یاد گرفتم که عشق علت شادی‌ام باشد نه مایه عذاب. حال بزرگترین و ارزشمندترین دارایی من از زندگی و تنها راه نجات من این حقیقت است.
اسفند عزیزم برای من لذتبخش است که هر آدمی رازهایی فاش نشده در سینه دارد، تو صندوقچه رازهای سربه‌مهر منی. من در قلبِ روزهای به شور آغشته تو بزرگ شدم و آموختم؛
عشق آدمیزاد به آدمیزاد را
مهرِ بی‌چشم‌داشت و سخاوتمندانه را
صبوری و آرامش را
آگاهی و درک را
و انسان کامل‌تری شدم.
از تو چه پنهان، می‌ترسیدم؛ از دوری و صبوری، از سکوت، از تنهایی، از عشق، از تحمل و طاقت می‌ترسیدم. همه این‌ها واژه‌های مبهم و ترسناکی بودند که گمان میکردم تن نحیفم را خواهند شکست و خرد خواهند کرد. اما بعد از مدت‌ها تو به من یادآوری کردی که این واژه‌های مبهم و ترسناکِ آن روزها، حالا آنقدر در نگاه من کم و اندک و بی‌مایه‌اند که هراس را فرسنگ‌ها دورتر از دلِ سرشار از یقینم می‌بینم.
حافظِ شادی‌ها و رازهای من، اسفند غمگین و مهربانم، تو گرچه اندوهناکی، گرفته‌ای اما زیبایی و عزیز. امروز بعد از گذشت روزگاران دور و دراز قلب من همچون تو گرم و تپنده است.
از تو می‌خواهم روزهایت روشن و پرامید باشد؛ برای قلب من و او و هرآنکه شکوه و قامت عشق را درک می‌کند.

سال هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی
ماجان

  • مهسا محمدی

While I'm melting in the rain

Deep in pain, «he» is so far

Will we ever meet again

?As friends, after so long

  • مهسا محمدی

از خستگی کار و درس به خواب پناه میبرم. نه به اختیار، که خستگی خود پلک‌هایم را می‌بندد و امانم نمی‌دهد. اما در همین یک ساعت خوابِ بعدازظهر، با تو سر و کله می‌زنم. خواب تو را می‌بینم. خوابی که دیده‌ام در خاطرم نمی‌ماند اما بیدار که می‌شوم و چشم‌هایم را که باز می‌کنم، تپش قلبی که گرفته‌ام نشان از خواب دیدن است. از تخت بیرون نمی‌آیم، چشم‌هایم را بسته نگه می‌‌دارم، دلتنگی به مغز استخوانم‌ می‌رسد، سینه‌ام تنگ می‌شود، می خواهد بترکد و قلبم چون پرنده‌ی زخمی خودش را به دیوار سینه‌ام می‌کوبد تا آزاد شود اما نمی‌شود. همیشه بیدار که می‌شوم گلویم احساس خفگی دارد، نفس‌هایم به شماره می‌افتند، به تاریکی زل می‌زنم و دستانم دنبال تو می‌گردند، لب‌هایم در تمنای جرعه‌ آبی از دستان تو هستند ولی به جایش استیصال و خفگی در هوای اتاق پر می‌شود و چکه‌های اندوه از سقف و دیوار‌ها می‌بارد. من خسته‌تر و درمانده‌تر به دنبال تو می‌گردم و تصویرت را به خاطر می‌آورم و دست‌هایت را که به مهر دور شانه‌ام حلقه می‌شدند. اما مجاب نمی‌شوم. خاطرات کفاف این اندوه، این دلتنگی و این پریشانی را نمی‌دهند و تو نیستی. تو در من تمام نمی‌شوی. 


  • مهسا محمدی

بگو چه کار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند.

دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.



غلامرضا بروسان




  • مهسا محمدی

آدم یهویی بفهمه دلش داره از غصه میترکه، چیکار باید بکنه؟

  • مهسا محمدی

مرا بشنو از دور، دلم می‌خواهدت...

  • مهسا محمدی

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان می‌آمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمی‌توانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمی‌دانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب. روحش، حس‌اش، خودش گم شده بود. سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند. احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه از درون، برهنه بر یخ. دسته‌های او را تهی کرده بودند. برهنه‌. درست اینکه برهنه و تهی روی رویه‌ی یخ بسته‌ی آبگیر کنار حمام هاج و واج مانده بود. برهنه و بی‌سایه. آیا می‌توان پیکره‌ای یافت که بی‌سایه باشد؟ احساس مرگان از خود چنین بود: برهنه، تهی، بی‌سایه. ناامنی و سرما. قلبش می‌تپید؛ تکه زغالی گداخته در سرماهای نیمه‌شب. ناگهان می‌سوخت. چیزی می‌سوزاندش. کهنه خاکستری که همه چیز روزگاران مرگان را پوشانده بود، یک دم از روی قلب او روفته می‌شد. چیزی گم و گنگ، چیزی از یاد رفته در سینه‌اش سر بر می‌آورد: سلوچ‌. عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج، حسی ناگهانی، دریافت اینکه چقدر سلوچ را می‌خواسته و می‌خواهد!

محمود دولت آبادی

پ‌ن: چقدر می‌خواسته و می‌خواهمت...


  • مهسا محمدی

یک جای کتاب هم نوشته بود؛ «که درد اگر بماند می‌ترکاند...»

  • مهسا محمدی

آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

بعد از اولین روز کاری رسیده‌ام خوابگاه و با همه شلوغی و خستگی و دردِ شانه، سرپا هستم. خوشبختی مگر چیست؟ جز انگیزه‌ای که آدم را به تکاپو برمی‌خیزاند. خوشبختی اگر بوی برنج دم کشیده‌ی پیچیده در آشپزخانه و چایی با عطر گل‌ ‌محمدی نیست پس چیست؟ آهنگی که می‌خواند؛ «کاشکی چون برگ نیلوفر بشم من، با سر انگشت تو پرپر بشم من» نیست، پس چیست؟ خوشبختی اگر صدای خنده‌ و شیطنت‌های کارن وقتی بلند بلند خاله صدایم میکند؛ نباشد، پس چیست؟ خوشبختی همان فرصت‌های کوتاه کتاب خواندن در مسیر اتوبوس است. اگر پیام تبریک عزیزترین استادم برای اولین روز کاری نباشد پس چیست؟ خوشبختی اگر تلاش و دویدن و ذوق کردن و لذت بردن از همه اینا نیست پس چیست؟ خوشبختی همه این‌هاست به اضافه عشق تو که در سینه‌ام می‌جوشد، قد می‌کشد، بزرگ می‌شود. خوشبختی یاد توست که همیشه با من است، خوشبختی تویی که دارمت، میانِ تک‌تک اجزای وجودم، میان همه لحظه‌های زندگیم.

 

 

  • مهسا محمدی

تو همیشه می‌رفتی، یادت هست؟ بیدار می‌شدم و می‌دیدم که نیستی، صدایت می‌کردم جوابی نبود! پیش خودم می‌گفتم می‌آید لابد تا سر کوچه رفته و برمی‌گردد، لابد تا خانه دوستش رفته و برمی‌گردد. ساعت‌ها می‌گذشت، آن لحظه‌ای که کم‌کم‌ ته دلم خالی میشد برمی‌گشتی. نمی‌دانم چرا اما برمی‌گشتی و خودت را می‌انداختی در آغوشم. من به خودم می‌فشردمت و گریه‌ام می‌گرفت اما گریه نمی‌کردم که نشان دهم دلم قرص است. که زمین زیر پایم نمی‌لرزد. که یک لحظه هم به نبودنت فکر نکرده‌ام، در دلم زار زار می‌گریستم و تو را به خودم می‌فشردم و بعد جفتمان خواب‌مان می‌برد.

چند روز بعد حوالی آن خیابانی ‌دیدمت که عاشق صندلی‌های مغازه‌ای شده و قرار گذاشته بودیم یک آخر ماه‌ای که حقوقت را ریختند بیاییم و برای تراس خانه از آن‌ها بخریم که شب‌ها بنشینیم و برایم حافظ بخوانی. آنجا دیدمت که سرت را فرو برده‌ای در گریبانت، زیر لب سیگار میکشی و مثل پیرمرد فرتوت چند قدم راه می‌روی و چند دقیقه استراحت می‌کنی و نفست بالا نمی‌آید و به من نمی‌گویی و من اما همه اینها را می‌دانستم.

بعدها یک روز نبودی سراسیمه از تخت بیرون آمدم که گوشه اتاق چشمم خورد به پیرهن اتو نکشیده سرمه‌ای‌ات، خیالم راحت شد که برمیگردی، پیراهنت را جا گذاشته بودی که برگردی، پیراهنت را برداشتم و شروع کردم به اتو کشیدنش، با وسواس اتو می‌کشیدم و لایه‌های پنهان اندوهم را در اتو کشیدن پیراهنت، صاف کردن یقه پولیور تنت، غذا پختن‌های ناشیانه و غر زدن‌ها و خرید‌ها و پیاده‌روی‌ها و توی سر و کله‌ هم زدن‌هایمان پنهان می‌کردم.

یک شب ولی خیلی دیروقت آمدی، خسته بودم و حتی به این فکر نمی‌کردم که رفته‌ای، روی کاناپه چرم نشیمن خپ کرده و پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و تلویزیون برای خودش اخبار می‌گفت، آرام قفل در را چرخاندی و من را دیدی. آمدی نشستی کنارم، حرف نزدی، دستت را گذاشتی روی موهایم، زنِ شیدا و سرکش درونم که چشم‌هایش فریاد می‌زد را آرام کردی و بعد همانطور سرت را گذاشتی روی گیجگاهم و من نفس‌هایم آرام‌تر شد. بعد کم‌کم شروع کردم به حرف زدن، اما نگفتم چرا دیر کردی، به روی خودم نیاوردم که دیر کردنت عمدی بود، که من می‌دانستم ساعت‌ها توی خیابان منتهی به خانه برای خودت قدم زده‌ای و سیگار کشیده‌ای و فکر کرده‌ای بروی؟ اما باز یادت افتاده چیزی در این خانه جا گذاشته‌ای و راهت را کشیده‌ای آمده‌ای داخل. این‌ها را همان شب به تو نگفتم اما عوضش چشم‌هایت که از غم دو دو میزد را نگاه کردم و گفتم خسته‌ای برایت چایی بیاورم؟ بعد تو رفتی کنار پنجره و من آمدم آرام کز کردم در آغوشت و تو محکم مرا گرفتی و هیچ نگفتی!

 تو می‌رفتی اما بی‌توجه به من که در فاصله این رفتن و آمدن‌هایت چقدر از روحم فرسوده می‌شود، چقدر اینکه مرا می‌کُشی و به یکباره زنده‌ام می‌کنی، زخم و جراحت و خستگی روی تنم جا می‌گذارد، چقدر اندوه است که فرو خورده‌ام، چقدر اشک که نگریسته‌ام، چقدر حرف که نزده‌ام، بی‌صدا انتظارت را کشیده‌ام و دانسته‌ام که برمی‌گردی چون هر بار که رفته‌ای چیزی پیش من جا گذاشته‌ای که به بهانه آن برگردی. برگشتی و گفتی که پیراهنم، موبایلم، کیفم را جاگذاشته‌ام  و من لبخند آرامی زدم و به آغوش فشرد‌مت ونگفتم که آرزو دارم یکبار بگویی بخاطر تو برگشتم.

حالا تو هزار سال است که رفته‌ای و زمین بی‌امان زیر پاهای من می‌لرزد. آرزوهای آدم گاهی خیلی کوچک و احمقانه‌اند، نگفتم که آرزو دارم یک بار بگویی دلم برایت تنگ شده بود و آمدم، تو بخاطر من می‌آمدی و این خانه و آغوش آرامشت بود، تو بخاطر من وسایلت را جا می‌گذاشتی و به خاطر من هیچوقت در خانه سیگار نمی‌کشیدی اما نمی‌دانی که رفتن‌های طولانی مدت زن‌ها را احمق می‌کند و من حالا به همه زن‌های آن بیرون حسادت می‌کنم...  


  • مهسا محمدی

آن لحظه‌ای که شروع کردم به خواندنِ کتاب، زیر لب گفتم من مرگان‌ام و تو... تو به درماندگیِ سلوچ! حالا منتظرم کتاب تمام شود، منتظرم ببینم چه می‌شود بعد شاید یک نوشته‌ای نوشتم از درماندگی‌ات، از تنهایی‌ام، از جای خالی‌ات .. باید بنویسم!

  • مهسا محمدی

دارم چَشمی

گریان به رهَش

روز و شب بشمارم

تا بیاید..

تا بیاید..

  • مهسا محمدی

یک هفته پیش کلیدر را تمام کردم، همان روز یک عالم حرف و کلمه در ذهنم داشتم تا ازش بنویسم اما فاجعه‌ای در تهران‌مان اتفاق افتاد که پریشان و داغدارمان کرد‌. روزهای بعد هم هی خواستم بنویسم اما هربار به یک دلیلی نشد‌. من یک سال با کلیدر زندگی کردم، یک سال با قهرمان‌هایش و دردهایشان همراه شدم. من شدیدا شیفته قلم محمود دولت‌آبادی شده‌ام، قلم شیرین و پر از توصیف، قلمی که صاحبش خود رنج را چشیده و درد را لمس کرده است. حقا که این روز و روزگار کسی را ندارد که حوصله‌اش به پانزده سال از جان مایه گذاشتن برای یک کتاب قد بدهد‌. شاید خیلی‌هایتان بدانید که کلیدر افسانه نیست بلکه واقعیتی‌ست که در سال‌های دور در خراسان اتفاق افتاده، داستانی که سینه به سینه نقل شده است ولی هیچکس به اندازه محمود دولت‌آبادی نتوانسته تمام و کمال روایتش کند. در این یک سالی که کلیدر می‌خواندم خیلی‌ها از من پرسیدند؛ کلیدر را بخوانم؟ چطور کتابی‌ست؟ ده جلد خسته کننده نیست؟ من معتقدم هر ایرانی باید کلیدر خوانده باشد، کتاب هم توصیف زیاد دارد اما به هیچ وجه خسته کننده نیست، اگر قرار باشد شروع به خواندن بکنید و بین خواندن جلدهای کتاب وقفه بیفتد نگران گم شدن خط داستان نباشید. من با کلیدر هم امتحان ترم دادم، هم برای کنکور درس خواندم و هم کتاب های دیگری به غیر از کلیدر مطالعه کردم. اما بهتر است حوصله به خرج دهید و این وقفه بیشتر از یک ماه نباشد.عمیقا دلم می‌خواهد بخوانیدش و دوستش داشته‌باشید. جلد ده غافلگیرتان خواهد کرد، نه اینکه ندانید چه اتفاقی قرار است بیفتد که آخر این نوع داستان‌ها همیشه آشکار است. اما حقیقتا نوع به تصویر کشیدن قسمت‌های آخر داستان کلیدر یکی از قشنگ‌ترین و تاثیرگذارترین توصیف‌هایی است که خوانده‌ام. روی صفحه صفحهی جلد دهم اشک ریختم. دست محمود دولت‌آبادی و رنج‌ها و خستگی‌هایش را می‌بوسم.

 


پ‌ن ؛ آهنگی که به متن اضافه کرده‌ام همیشه من را یاد گل‌محمد کلیدر می‌اندازد.

 

 

  • مهسا محمدی

بازی نبود آخر، بازی نبود واگسلیدن آمیخته‌های وجود. بازی نبود و سبک هم نمی‌شد برگزارش کرد. راستی را که فاجعه بود و نادیده نمی‌شد انگاشت چنگ و چنگال به خون آغشته‌ای را که راست در چشمان زندگانی تو داشت فرو می‌نشست. بازی نبود و نه نیز آسانْ قطع اندام و آوندهای جاودانه عشق. ناخن از بن انگشتان برکشیدن است این؛ بند از بند واگسلیدن. جای و گنجای هرّای نیست و نه نیز گریستن‌ات پاسخی به جانِ بر آتش نشسته‌ی تو تواند بود. نه، این بافت بافت وجود است که می‌رود از هم وادرانیده شود. گسیختن نسجِ عشق. که وارهیدن از وجود نه پاره کردن رشمه‌ایست به دندان. تو از تو جدا شدن است. از آنکه وجود یگانه است؛ بافتیده به هم. او در تو می‌زید و تو در او. زیستگاری در هم. هرلحظه که بوده‌ای، هرلحظه که اندیشیده‌ای، هرآنکه چشم به راه او داشته‌ای، هر لبخند که در گمان وصل او زده‌ای، هرلحظه درغفلت و هر آژنگ که در فرقت او به پیشانی داشته‌ای، هر نگاه از او که در جان تو موج یافته و جاری شده است، هر دم که از او در بویایی تو دمیده شده است، هر مژه که با یاد او برهم زده‌ای همه ... همه در سیلان پندارهای خوش و ناخوش تافته‌ی جان تو و ابریشم جان او را درهم بافته است. بافته در بافته چنان که دیگر از هم و با هم شده‌اند، هم شده‌اید؛ یگانه، که به یک نقش و به یک گوهر و یک رنگ؛ که جدا کردن سهم خود از خرمن خود میسر کی تواند بود؟ یکی و یگانه شده‌اید؛ وحدت یافته؛ اگرچه هر یک بر دو پای مجزا خاک را درمی‌نوردید. نه جدایی خود از خود میسر نیست.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی