ماجان

«چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه که پر شود چه شیرین و چه تلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید از غره به سلخ»


ولی فردا صبح به این فکر نکن که چه کردی. اهمیتی نداره. فقط راهت رو بکش و برو‌ از اون‌جا؛ تا شبی دگر، جایی دگر.

  • مهسا محمدی
ناز مرا به جان کشد
بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد
ز آنچ کند به جای من
  • مهسا محمدی
قسم به لحظه‌هایی که به من پناه می‌آوری.
  • مهسا محمدی
از شمردن روزها خسته شده‌ام. نمی‌خواهم بشمرم اما قلبم بی‌طاقت شده است. از شمردن شب‌هایی که خواسته‌ا‌مت و نبودی آزرد‌ه‌ام، اما نباید باشم. از خواستن مجروحم، نباید بخواهم اما نمی‌توانم. در من آتشی افروخته‌ای که آرام نمی‌گیرد. می‌خواهمت و نمی‌خواهی. چاره چیست؟ در گلویم مانده‌ای و به زبان نمی‌آیی. می‌خواهمت که به  نام صدایم کنی. می‌‌خواهم صدایت کنم اما به زبان نمی‌آیی. در دل نهانت دارم و بی‌تابم می‌کنی. بی‌تابم می‌کنی و جوابم نمی‌دهی. در کلمه جا نمی‌گیری، حرف‌ها کفاف نمی‌دهند. اشتیاق نگاهت، دست‌هایت، صدایت، لب‌هایت و تن روشن مهربانت بر جان خسته‌ام آتش می‌شود. در تب می‌سوزم، در این اشتیاق، در دوردستی. از تو دور می‌شوم و به تو پناه می‌آورم. از تو زخم می‌خورم و با تو درمان می‌شوم. دلتنگ می‌شوم، دست به عبث می‌سایم، آتش در جانم شعله می‌گیرد، تب تو می‌سوزاندم، نیستی، نیستی.
  • مهسا محمدی

می‌دانی، هنوز از خودم حیرت می‌کنم. هنوز درگیر تحیرم در این دوست داشتن. در نوع این رابطه نزدیک و عمیق و عزیز، در شگفتم از تو. امشب قریب به هزار بار از خود پرسیده‌ام که این چه دوست داشتنی‌ است؟ این‌گونه عزیز و گرم و زندگی‌بخش، این‌گونه فارغ از تعلق و آویختگی، این‌گونه در دوردستی. که نه آزرده‌ام می‌کند نه تنهاتر. که نه تو مرا از خود می‌رانی و نه من از تو فرار می‌کنم. نه تو می‌هراسی از من و نه من از تو دست می‌کشم.

برایت نوشتم نوع خاصی از دلتنگی هم هست که من الان گرفتارش شدم. امشب که زیاد در معرض تو بودم دلتنگت شدم. خندیدی و گفتی باید ببینمت و نیاز به تکرار نبود که چند روز از آخرین دیدارمان می‌گذرد و من چه بی‌اندازه دلتنگ توام. سکوت کردم. آخرین جملات را که نوشتیم به جریان سیال فکرهایم بازگشتم.

موسیقی ترکی پس زمینه ذهنم تکرار می‌شود، سیگار دومم را به یاد تو روشن می‌کنم و زیر لب زمزمه می‌کنم که تو در من همین سرگیجه‌های بعد از کشیدن سیگاری. که من مست از تو چنانم...

  • مهسا محمدی
گاهی یادم می‌رود چقدر می‌توانی آرامم کنی. روزها که بی‌تو می‌گذرد، شب‌ها که این پهلو آن پهلو می‌شوم و فکرها در سرم بیداد می‌کنند از خاطرم می‌رود که تو چقدر دوایی. به سراغم که می‌آیی اگر هزار آشوب هم در سرم به پا باشد آغوشم را برای تو باز می‌کنم و به نگاه دلواپسِ غمگینت لبخند می‌زنم. به من که پناه می‌آوری، از خستگی‌هایت که می‌گویی، با تو که حرف می‌زنم انگار تازه یادم می‌افتد که چقدر قلبم برای غصه‌ها و خستگی‌ها و پریشانی‌هایت می‌تپد. دوباره قلبم را به تپش می‌اندازی که پناهت شوم، به تو گوش دهم، برایت حرف بزنم. خنده‌هایت را که می‌بینم و آرام‌تر شدنت را، دلم می‌خواهد از بس دوست داشتنت به گریه بیافتم. تو بی‌اندازه امنی و من بی‌اغراق برای این امن بودنت می‌میرم. من حیرانم؛ حیران این دوست داشتن، این اندازه عزیز بودن، حیران تو، این بستگیِ سراسر قرار و آرامش. و امشب که برایم حرف می‌زدی هزار بار زیر لب زمزمه کردم؛ و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم ای دوست. 
  • مهسا محمدی

دق؛ [-ِ/ دِ] علتی است که آدمی را باریک کند. تب متصلی که شخص را می‌کاهاند و باریک و لاغر می‌کند. مرضی است که از آن به تب لازم هم تعبیر می‌کنند و آدمی را لاغر و باریک می‌کند. تبی است دائم با حرارتی کم بی‌اعراضی آشکارا، لکن بیمار روی به لاغری و ضعفی و سستی و شکستگی رود.

  • مهسا محمدی
می‌ترسم. از اینکه ضعف‌هایم‌ را به تو نشان می‌دهم، و به تو می‌گویم، می‌ترسم. از این که در برابر تو عریانم، از رنج‌هایم به زانو می‌افتم، از دردهایم گریه می‌کنم، از اینکه برابر تو این اندازه بی‌نقاب و پرنقصم، می‌هراسم. می‌ترسم که خسته‌ات کنم. می‌ترسم که در نگاه تو زیبا نباشم. می‌ترسم که بخاطر ضعف‌هایم دوستم نداشته باشی. می‌ترسم که برای همیشه از دستت بدهم. تو در کنار من و گاهی روبه‌روی من با من حرف می‌زنی، دستم را می‌گیری، مراقبت می‌کنی، خسته می‌شوی ولی دوباره برمی‌گردی. من اما به تو خیره می‌شوم و به تصمیم احمقانه‌ام فکر می‌کنم و می‌هراسم از همه فکرهای سرت که ازشان بی‌خبرم. تو را به سینه‌ام می‌فشارم و گریه‌ام می‌گیرد و آرزو می‌کنم کاش من جور دیگری بودم.
  • مهسا محمدی
رشکم از پیراهن آید که در آغوش تو خسبد آقای عزیز
  • مهسا محمدی

می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت می‌‌خواهمت می‌خواهمت م ی خ و ا ه م ت 

  • مهسا محمدی

از همه برای تو گفتن و نوشتن آسان بود اما از خودت به تو گفتن نه. گفتم که از همه پناه به تو می‌آورم اما نمی‌دانم از تو به کجا پناه ببرم. آدمی همه سال‌های زندگی‌اش را در ترس زندگی می‌کند، و یک روز تصمیم می‌گیرد همه شجاعتش را در کلمه‌هایش جا دهد و اسمت را صدا بزند و حرف‌های دلش را بگوید. آدمی که چندین بار دار و ندارش را ناعادلانه باخته یک شب تصمیم می‌گیرد روی عزیزترین داشته زندگی‌اش قمار کند. من عشق را بلدم، سال‌های سال زندگی‌اش کرده‌ام؛ پیدایش کرده‌ام، از دست داده‌ام، باخته‌ام، شکسته‌ام، زمین خورده‌ام، دور بوده‌ام، تنها بوده‌ام، رنج کشیده‌ام و این که در جانم می‌جوشد و شعله می‌کشد و به آتشم می‌کشد را هم می‌شناسم. برای تو نوشتم؛ از هرچه پیدا بود و پنهان، نوشتم. می‌دانستم که دل به حرف‌هایم نمی‌دهی و نوشتم. نمی‌دانستم که می‌گذاری‌ام و می‌روی یا بعد از همه آن لحظه‌های خوشی که گذراندیم، روزگاران نه چندان درازی که کنار دردها و تنهایی هم زیستیم و پناه هم شدیم باز کنارم می‌مانی، اما با این حال گفتم. گفتم که آتش خنده‌هایت را دوست دارم. گفتم اما حیرت کردم از خودم، از دوست داشتنم، از این عشق، از این آتشی که به جانم انداخته‌ای. به دست‌های اطمینان بخش تو پناه آوردم و پناهم دادی. گرچه تلخی، تلخم، اما دست‌هایم را پس نزدی. تو همان یقینی که گمش کرده بودم. گفتی که رنج خواهی کشید گفتم که تو رنج من نیستی. من می‌خواستمت و از این خواستن نمی‌ترسیدم. هنوز هم می‌خواهمت. آی عشق.


غروب هجدهم آذر نود و هفت.

  • مهسا محمدی

روز/ داخلی/ در دوردستی و با دلبستگی

پرسید غم داری؟ گریه از چشمم سُرید اما نگفتمش. به جایش از مردی تنها نوشتم که در کوچه‌ای تاریک آکاردئون می‌زد. و من که به سازش رقصیده بودم مثل درختکی در باد. گفت زیبا تعریف می‌کنی. خندیدم. نگفتم که تو زیباتری دل‌بند.


شب/داخلی ساختمان شماره یک/ حمام

صدای گریه‌هایش را آهنگ درحال پخش حمام کناری، سرفه‌های خودش و ضربه‌های آب روی کاشی‌ها خفه کرده بود. و او را غصه آن هرگز کشت.


نیمه شب/ داخلی سوئیت یازده/ زنی به حالِ اقرار

برایش نوشتم آهنگ می‌خواهم، آهنگی که برای من حرف بزند یا به جای من. پرسید فایده‌ای هم دارد این دوست داشتنِ بدون اقرار؟ گفتم یک کرشمه تلافی صد جفا می‌کند اما ندیدن را نمی‌شود طاقت آورد. پس لابد فایده‌اش همین است. گفت تا کی می‌خواهی بترسی؟ گفتم ز تو نوشین لب باشد هم درمان و هم دردم. گفت این‌هایی که یک‌هو لابه‌لای حرف‌هامان می‌گویی قشنگ‌اند.

  • مهسا محمدی

مست لایعقل شده بودم از عطر تنت. 

  • مهسا محمدی

داشتیم حرف می‌زدیم که فهمیدم این هفته هم نمی‌توانم ببینمت، از دلتنگی به گریه افتادم.

مدام حیرت می‌کنم از خودم؛ از این دلتنگی هم می‌هراسم و هم حیرت می‌کنم.

  • مهسا محمدی

تو مرهم دردهای منی.

  • مهسا محمدی
کاش امشب کنار تو بودم. در آغوش تو به خواب می‌رفتم. دست‌های تو آرامم می‌کرد. نفس‌های تو در گوشم زمزمه می‌شد. کاش مرا به نام بخوانی. کاش مرا به جان بخواهی آقای عزیز. می‌خواهمت؛ بی‌تاب و بی‌قرار می‌خواهمت‌. پر التهاب و تمنا می‌خواهمت. اما زبانم از گفتنش الکن شده است. چگونه به زبان بیاورم تمنای جان را؟ من از خواستنت می‌ترسم. تو مرا صدا بزن. بگو آدمی چه کند با خواهش دل، با خواهش تن با خواهش جان آقای عزیز.
  • مهسا محمدی

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه‌زاران تنم

  • مهسا محمدی

روزهاست که فکرها آزارم می‌دهند. ترس چون سم مهلکی به جانم ریخته است. انگار روی هیچ چیز کنترلی ندارم. دست و پایم را گم کرده‌ام، هراسانم و مستاصل. احساس تنهایی غمگینی به قلبم هجوم آورده است. رنج می‌برم از ملغمه‌ی این احساساتی که یک باره به قلب من تاخته‌اند. دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم، از همه فرار می‌کنم و خسته‌ام. خسته و دلگیر و نگرانم. از اینکه انقدر همه چیز غمگین و غیرقابل کنترل شده احساس ضعف می‌کنم. گله دارم و شاید این گله بی‌مورد باشد. دلتنگم و شاید این دلتنگی چاره داشته باشد. ترس دارم و شاید همه این ترس‌ها خود ساخته‌اند. ناامنی فلجم کرده است. می‌لرزم و چون می‌لرزم احساس ضعف می‌کنم و این احساس ضعف از خود بیزارم می‌کند. آشفته و پریشانم. آغوش تو را می‌خواهم و حتی همین خواستن کلافه‌ام می‌کند. نمی‌خواهم بجنگم، نمی‌خواهم یاد بگیرم، نمی‌خواهم دست و پا بزنم، می‌خواهم تو امنم کنی. با من حرف بزن. دست‌هایم را بگیر. می‌لرزم از این بی‌کسی و تو نمی‌دانی تا کجاهای قلب مرا می‌توانی گرم کنی. مرا در آغوشت بگیر ای دوست، دل‌بند، یار ، ای سیل مصیبت‌بار که من هنوز خیلی کوچک‌تر از ترس‌هایم هستم.

  • مهسا محمدی

آری همه باخت بود سرتاسر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

  • مهسا محمدی

عطرت همه جای این نقطه کوچک از اتاقت پخش است. دراز کشیده‌ام در نقطه‌ای که مملو از توست و بوی تو دم به دم در جانم نفوذ می‌کند. یکی دو ساعت دیگر به همین نقطه امن برمی‌گردی. کاش می‌شد هیچ گاه این جا را ترک نکنم. کاش جغرافیای هستی‌ام در همین چند متر خلاصه می‌شد. یا کاش می‌شد زندگی را تا همین جا ادامه دهم. تا همین لحظه که انگار لذت هزاران زندگی را به تمامی زیسته‌ام. کاش تمام می‌شدم قبل از اینکه تمام شوی‌. لحظه‌ها انگار از دستم سُر می‌خورند و می‌روند. کاش میشد نگه دارم؛ تو را، این لحظه‌ها را یا حتی همین عطر پخش شده در مولکول‌های هوای این اتاق چند متری را.

نوشتن از تو آسان نیست، هیچ‌وقت نبوده. کاش میشد تمام لحظه‌های این دو روز و دو شب را در کلمه‌ها جا بدهم. کاش بلد بودم از تو بنویسم. اما کلمه کم آورده‌ام آقای عزیز. همیشه کم می‌آورم. همیشه وقتی فکر تو به سرم هجوم می‌آورد شک‌ها ردیف می‌شدند، انکار قد علم می‌کرد، هیچ چیز راحتم نمی‌گذاشت، زمین و زمان برابرم دیوار می‌شد تا از تو فرار کنم. اما خوب شد حرف زدی، خوب شد دیشب و امروز گذاشتی حرف‌هایت را بشنوم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و دلگرمی‌ات شوم. انگار یقین گمشده‌ام را یافتم که من از زندگی جز این لحظه‌های هرچند کوتاه اما شیرین چیزی نمی‌خواهم. که حالا مطلوب من از زندگی همین عیش و مستی و آسودگی آغوش توست. همین که می‌بینمت، گوش می‌دهی و حرف می‌زنی. همین که دست در آغوش تو به خواب می‌روم. همین که می‌خوانمت و می‌خواهمت. که من ای یقین گمشده بازت نمی‌نهم. 

  • مهسا محمدی